تبليغاتX
کافه ترجمه

کافه ترجمه

My people

My people

 

The night is beautiful,

So the faces of my people

The stars are beautiful,

So the eyes of my people.

Beautiful, also, is the sun.

Beautiful, also, are the souls of my people.

 

Langston Hughes

 

مردم من

 

شب زیباست

همچون چهره های مردم سرزمین من

ستارگان زیبایند

همچون جشمان مردم سرزمین  من

خورشید هم زیباست

و نیز روح مردمان سرزمین من 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 18:19  توسط سعیده  | 

عوامل اجتماعی دخیل در ایجاد "ترجمه ناپذیری ها" و "ترجمه ناشدنی ها"

بشیر باقی، محسن مبارکی

 

چکیده:
بحث پیرامون ترجمه ناپذیری و ترجمه ناشدنی ، در میان ارباب نظر بسیار است. زمانی باور این بود که شعر حافظ ترجمه ناپذیر است. شاید این نظر در زمانی خاص و برای قشری خاص در فرهنگی خاص پذیرفتنی باشد اما بسیاری از منتقدان معتقدند "شاهکارهای ادبی متعلق به تمام ملتها و زبانهاست" (رادفر، 1369). امروزه به دلایل متعدد حافظ ترجمه ناپذیر تلقی می شود اما چنانچه بستر فرهنگی لازم به تدریج آماده شود و این آثار در این بستر ِ آماده شده ترجمه شوند افرادی که توانایی لازم را کسب کرده اند می توانند به اندازه توانائی های خود از ترجمهء شاهکارهای جهان بهره برند. از طرفی می دانیم که "پیشرفت هر کشور در امور مادی و معنوی ثمرهء برخورد درست و منطقی با فرهنگهای دیگر و بهره وری از آنهاست"(همان،ص 153). در این میان افرادی هستند که ایمان به فرهنگ غنی را سدی در مقابل غربزدگی از طریق ترجمه های ادبی می دانند (دانشور، 1369) یعنی ترجمه را امری مضر می دانند، در صورتی که این افراد هستند که با برداشتهـا و نیاتی که دارند استفــاده های درست یا نادرست از متونی که خوانــده اند می نمایند. خودپسندی، ترس از بیگانه، غرور، تعصب، مدگرایی و … عواملی هستند که در "ذهن" افراد آثاری را ترجمه نشدنی می کند و حال آنکه روحیهء کسب ِ علم و دانش آزادی خواه بوده، سبب می گردد افراد، کمتر اثری را ترجمه-نشدنی بدانند. همچنین ناشناس بودن افراد و مشکلات جامعه، عدم آشنایی خوانندگان با آثار اندیشه پرور، اقتصاد نابسامان، زمان نیز از دیگر عواملی هستند که آثار زیادی را ترجمه نشده باقی می گذارد. در این مقاله سعی می شود تأثیر عوامل مختلف اجتماعی در انجام یا عدم انجام ترجمه و نتایج آن بر فرهنگ به طور اجمالی بررسی گردد.

کلمات کلیدی:  جامعه، ترجمه ناپذیری، ترجمه-ناشدنی، فرهنگ.

مقدمه:
ترجمه پذیری و ترجمه ناپذیری مفاهیمی کاربردی هستند که ساختاری مناسب برای حل مشکلات عملی و نظری ترجمه ارائه می نمایند. (ر.ک: به مقاله ترجمه پذیری از پیم دربیکر (2001). ترجمه پذیری که خود امری نسبی است (ر.ک: به همان، ص 273) در رشته ها و موضوعات مختلف و با وجود متغیرهای مختلف تغییر می نماید. در یک زمان نیز میزان ترجمه پذیری اثری می تواند کمتر یا بیشتر از زمانهای دیگر باشد. تئوری های کمی ادعا می کنند تمام مفاهیم همیشه ترجمه پذیرند (همان، ص 273). حال با توجه به اینکه آثار مختلفی در سراسر جهان هست که موجبات کمال انسانها را فراهم نموده و هر فرهنگ یا قومی نیاز به بهره گیری از آن آثار را دارد (مانند شاهنامه، گلستان، بوستان، دیوان حافظ و ...) بایستی زمینه های مناسب برای درک و استفاده از آن آثار از طریق ایجاد زمینه های مناسب ترجمه پذیری فراهم گردد. از سوی دیگر آثاری که در جوامع مختلف برای افراد، مخرب و مضر بوده اند را با از بین بردن زمینه های ترجمه پذیری شان از صحنه حذف کرد. حال این سؤال به ذهن می رسد که معیار تشخیص آثار مفید از آثار مضر که طبعاً منجر به ترجمه پذیری یا ترجمه ناپذیری آنان می گردد، چیست؟ چنانچه این معیارها ریشه در سنت و فرهنگ عوام داشته باشد مشکل ساز بوده و اگر ریشه در آزادگی و بی طرفی داشته باشند باعث سرعت و کیفیت بیشتر در انجام کار می شوند. (در این باره مثال ترجمه ی قرآن و کتاب مقدس (عهد عتیق و عهد جدید) به خوبی این گفته را تقویت خواهد کرد. نکته دیگری که بایستی در این زمینه مدنظر باشد این است که هر اثری را نمی توان لزوماً برای همه ترجمه کرد بلکه می توان برای قشر خاصی ترجمه کرد. ظاهرگرائی و از جمله شهرت پرستی می تواند باعث ایجاد ترجمه ناپذیری آثار شود. پرهیز مترجمان بازاری از ترجمه ی آثار وقتگیر عامل دیگری است که یک اثر را ترجمه ناشدنی جلوه می دهد. تعصبات قومی، نژادی و عقیدتی عامل دیگری است که باعث می شود مردم یک منطقه یا کشور آثار مردم دیگر مناطق را ترجمه نکنند. تکنولوژی نیز عاملی است که می تواند در این زمینه مخرب و یا سازنده باشد. عامل دیگر امکاناتی است که هر جامعه و فرهنگ برای زبان خود ارائه می کند.همکاری بین اعضای یک جامعه نیز عاملی است که می تواند زمینه ترجمه پذیری آثار مختلف را تسریع و تقویت کند.

هدف زندگی رسیدن به کمال بوده و برای نیل به آن مسیرهای مختلفی از جمله تفکرِ کنکاش گرانه، انتقاد سازنده، نوآوری و ... را می توان پیمود. ترجمه نیز یکی از ضرورتهای اساسی در هر عصر و جامعه ای می باشد که راه رسیدن به کمال را میسر می کند. با توجه به اهمیت موضوع، این امر در جوامع مختلف بشری مورد توجه واقع شده است ؛جامعه ما نیز توجه خاصی را به امر ترجمه مبذول داشته است ولی آفتهایی را نیز مشاهده شده است.

زبان باز و ترجمه پذیری بیکران یا زبان بسته و ترجمه ناپذیری بیکران :

"در یک سیستم بسته، دال ها سیالیت ندارند، بلکه جملگی به معانی مشخص و تعیین شده دلالت می کنند. زبان آزاد نیست. زبان محکوم است به این که مرتب «معنی دهد»" (آشوری، ص 57). پس اگر اثری باشد که با معناهای موجود در سنت آن جامعه مغایرت داشته باشد، از آنجا که آن جامعه باز نیست، آن را برنمی تابد و ترجمه ناشده رها می کند و گاهی –به مصلحت خود- اصلاً آن را مخرب نیز معرفی می کنند و عموم اکثرا ً باور می کنند که این اثر واقعاً مخرب و غیر انسانی است. البته در جریان تولید جامعهء بسته تمام اعضای جامعه دخیل اند که از جملهء مهم ترین عوامل اهل قلم و فرهنگ هستند؛ نظام ترجمهء بسته، در نهایت، منجر به ترجمه-ناپذیری و ترجمه نشدن خیلی از آثار اندیشه پرور و تمدن ساز می شود. "اما علم مدرن خواهان زبانی است که نه تنها به نیاز او برای شناخت بیکران پاسخ دهد، که از پیشداوری ها و ارزش داوری های زبان طبیعی و سایه ای که زیست جهان ِ فرهنگی بر آن می افکند نیز آزاد باشد" (آشوری، ص 51). این آزادی و رهایی از اسارت پیشداوریهای ارث برده از سنتهای گذشته (نه اینکه تمام آن سنتها را یکسر رد کنیم و کنار بگذاریم که البته چنین کاری نیز بسیار مخرب است و غیرممکن) منجر به پذیرش هر نوع عقیده ای و برخورد آزادانه و متفکرانه با آن می شود. چنین جامعه ای که "جامعه باز" است ترجمه و نگارش هر اثری را برمی تابد و برچسب "ترجمه ناپذیری و ترجمه ناشدنی" را خیلی کمتر به آثار مختلف می زند.

مدگرایی :

یکی از معضلات مسألهء مدگرایی است. "متأسفانه از دیرباز در جامعه ما خودباختگی و افسونی خاصی در برابر هجوم افکار بیگانه به چشم می خورد. عامل اصلی این خودباختگی نداشتن تفکری کنکاش گر و منتقد است و ترجمه در ایران غالباً تابع مد بوده است. بسیاری از خوانندگان کتب بدون داشتن چارچوب فکری قوی و اطلاعات کافی و تنها برحسب سلیقه به سراغ کتابها می رفتند ودیگر محفلی نبود که در آن از اصطلاحات فرنگی روز سخن به میان نیاید" (قانعی فرد، 1384: ص 13). این امر نشانگر این مسأله است که نه تنها مترجمین به نیازهای جامعه خود بی توجه و سطحی نگر بوده اند بلکه خوانندگان نیز در خواندن متون ترجمه شده علایق شخصی خویش را با انتخابهای سطحی و با مد روز همراستا می نمودند. "زمانی سیل کتابهای ادبی از آثار بزرگان غرب با ترجمه های گوناگون وارد بازار می شد، زمانی دیگر سیل ترجمه ء کتابهای روانشناسی، جامعه شناسی و بالاخص فلسفی در کیفیتهای مختلف بازار کتاب را در برمی گرفته است" (همان،ص 13).
بعنوان مثال در جامعه کنونی سلیقهء خوانندگان به کتابهای روانشناسی و مذهبی معطوف است و اکثر کتابهایی که نوشته، ترجمه، و در نهایت چاپ می شوند پیرامون این دو موضوع است. این امر بتدریج باعث ترجمه نشدن و در نهایت ترجمه ناپذیری آثاری خواهد شد که در زمینه های دیگر در کشورهای دیگر به چاپ رسیده است.

خودپسندی :

عامل دیگری که تأثیر آن شاید کمتر از مدگرایی نباشد خودشیفتگی کاذب در میان برخی جوامع است. خودپسندی سبب می گردد با دیدی منفیو غیرمنطقی به آثار دیگران پرداخته شده و یا آثار آنان کاملاً نادیده انگاشته شود. خودپسندی در احادیث و گفتار بزرگان امری نکوهیده تلقی شده است. امام علی(ع) می فرمایند ترسناک ترین تنهایی خودپسندی است (نهج البلاغه، حمت 37). روی آوردن به ترجمه ی آثار اقوام دیگر نوعی پرسش برای یافتن پاسخهایی است که در جامعهء خودمان یافت نمی شود. در کشور ما موضوعات بسیاری وجود دارد که در آنها مطالعه کافی و اصولی انجام نپذیرفته است . نقد ادبی یکی از این موارد می باشد. "حتی اجمالی ترین بررسی درباره وضعیت نقد ادبی در کشور ما حکایت از آن دارد که این حوزه در مطالعات ادبی در زمره عقب افتاده ترین و کم منبع ترین بخشهای رشته ادبیات است (پاینده، 1385، ص8). بسیاری از جلسه-هایی که در نقد ِ رمانی جدید یا مجموعه شعری جدید تشکیل می شوند توقعات کسانی را که با نقد ادبی و جدی و آکادمیک آشنا باشند برنمی آورد (همان، ص8). مضافاً اینکه بایستی از سوی جامعه نیز پرسش و تقاضایی در زمینه نقد ادبی وجود داشته باشد تا اشخاصی بسوی ترجمه ی آثار مربوط به این رشته بروند. تجربیات شخصی نویسندگان مقاله حاضر نیز مؤید این امر می باشد؛ چرا که با تحمل مشکلات فراوان چند مقاله در زمینه "جامعه شناسی ترجمه" که می تواند به نوعی مشکلات موجود در نظام ترجمه را تا حدودی مرتفع کند ترجمه شد ولی حتی توسط جامعهء آکادمیک مورد استقبال قرار نگرفت و مجلات حاضر به چاپ آن نشدند که خود انگیزهء تلاش بیشتر در این زمینه را از میان می برد.

شناسایی نیازهای جامعه و معضل ناشناخته بودن :

مسأله دیگر این است که ناشران، محققان و جامعه ی دانشگاهی بایستی نیازهای موجود در جامعه را شناسایی کرده و دست به ترجمه ء آثار مربوط به آن رشته ها بزنند اما در کشور ما این کار کمتر صورت می پذیرد و اگر هم افرادی با تحمل زحمات فراوان خلأیابی کنند و برای پر کردن خلاءها ترجمه نمایند آثارشان چاپ نشده و حتی از جانب افراد فرهیخته مورد بی مهری و کم لطفی قرار می گیرد ،در نتیجه مطلبی به دست خواننده نخواهید رسید. این یکی از دلایلی است که بسیاری از آثار را ترجمه نشدنی باقی می گذارد. بعبارتی دیگر باید گفت ناشر، اهل فرهنگ،  مترجم و خواننده همه در فرایند ترجمه دخیل هستند.

توهین به مقدسات یا نشر دین :

زمانی باور بر این بود که ترجمه ی قرآن، توهین به مقدسات شرعی است (ر.ک: به مترجمان، خائنان از حسن کامشاد، نشرنی، ص 9) اما در دین یهود و مسیحیت این چنین نبود تا جائی که بعضی از ترجمه-ها قداست داشتند.
"
تدوین علوم و معارف اسلامی به دست دانشمندان نومسلمان ِ ایرانی به زبان عربی و ادامهء آن طی چندین قرن کم کم این رویهء عربی نویسی را به صورت سنتی درآورده بود که گویی عدول از آن ناروا می نموده است. به خصوص در زمینه ترجمه و تفسیر قرآن کریم" (پشت دار، ص 30). چنین سنتی که حتی نوشتن و ترجمه به غیر زبان عربی را ناروا و توهین می داشت باعث شد تا بعد "منصور بن نوح" پادشاه سامانی از علمای ماوراءالنهر دربارهء جواز ترجمهء قران فتوا بخواهد (همان، ص30). و الآن می بینیم قرآن به کمتر از 200 زبان زندهء دنیا ترجمه شده است. در حالی که بیش از 5000 زبان زنده در دنیا وجود دارد و قرآن به بیش از 4800 زبان ترجمه ناشده باقی مانده است یعنی مردمانی که به آن زبانها صحبت می کنند از برکات قرآن محروم مانده اند.
اصل نیاز به ترجمهء کتاب خدا در یهودیان و مسیحیان در طول تاریخ و با گذشت زمان پذیرفته شد. ترجمهء انجیل تلاشی گسترده و پیوسته بوده بطوری که در قرون وسطا به 35 زبان، در عصر اصلاحات (رنسانس) به 682 زبان و در سال 1900 بخشهایی از انجیل به 522 زبان ترجمه شد. در آغاز قرن 21 تمام انجیل به 392 زبان ترجمه شده بود و تاکنون ترجمه ء کامل و یا جزئی انجیل به 1021 زبان موجود است. مسیحیان پیش بینی کرده اند که هنوز بیش از 4000 زبان دیگر ترجمهء کتاب مقدس را لازم دارند. موسسهء زبانشناسی سامر در جولای 2001 تخمین زد که 3000 زبان با حدود 250 میلیون متکلم در جهان وجود دارد که ترجمه ای از کتاب مقدس را به زبان خودشان ندارند. ضمن اینکه پیشگامان این مسأله ترجمه را فقط برای گروه نخبه یا دانشگاهی و یا طبقه خاصی محدود ننمودند و برای اقشار گوناگون اجتماع به زبان ساده و حتی گویشهای مختلف انجام داده اند. علاوه بر این، مؤسساتی را بکار گمارده اند تا برای زبانهایی که الفبای خاصی ندارند، الفبا درست کرده تا بتوانند به آن زبانها نیز ترجمه ی کتاب مقدس را انجام دهند و این مشکل را بدین گونه هموار ساخته اند. تهیه و ساخت الفبا بستری است که بر ترجمه ناپذیری خط بطلان می کشد و می تواند منجر به غنی شدن گویشها و در نهایت زبان آن کشور گردد. (ر.ک: به مقالهء پیتر کِرک در لین لانگ ،صص 89-101)

تبلیغات ترجمه و برگزاری همایش و جلسات :

از دیگر کارهایی که اعضای یک جامعه می توانند برای بالابردن میزان ترجمه پذیری (و کاهش ترجمه-ناپذیری) آثار خارجی انجام دهند این است که کنفرانسهای زیادی هر ساله در دانشگاه ها، مدارس و سازمانهای مختلف برای آشنایی افراد با فواید آثار خارجی در رشته های مختلف و ترغیب به خواندن و استفاده از آنها برگزار کنند و بعد هر چند وقت، جلساتی با مسئولان دانشگاه ها، آموزش و پرورش و سازمانها برگزار کنند تا بفهمند که این آثار در حوزه ای درسی، تولیدی (مثلاً در بخشهای صنعتی، پزشکی و ...) چقدر مورد استفاده قرار گرفته و احیاناً اگر قرار نگرفته دلایل را جویا شوند و درصدد رفع آنها برآیند. (رک: به «هنر ترجمهء ادبی» از پیتر بوش در خزاعی فر، 1380) بدین ترتیب با حصول اطمینان نسبی از اینکه نیازهای بخشهای مختلف جامعه چیست و تشخیص اینکه چه آثاری به چه دلایلی بیشتر مورد استقبال قرار گرفته و ایجاد زمینه های مناسب برای استقبال آثار دیگر می توان زمینه های ترجمه پذیری آن آثار دیگر را بطور موثری بالا برد. همچنین رسانه-های جمعی که طبق نظر بزرگانی چون بوردیو تاثیر زیادی در واقعیت سازی و آشنایی مردم با حوادث گوناگون دارند می توانند بخشهایی از برنامه های خود را به شناساندن آثار اندیشه پرور و تمدن ساز ملل دیگر اختصاص داده و حتی مسابقه برگزار کنند تا از این طریق افراد خیلی بیشتری به خواندن کتاب علاقه مند شود.

یک ترجمه برای همه ء افراد و همه ء زمانها "مفید" و "مضر" نیست :

مسأله دیگری که ترجمه ی آثار را در مواردی سخت ، مضر و خطرناک جلوه می دهد این تفکر است که یک ترجمه باید مورد استفاده همه ی اقشار و همه ی سنین باشد، در صورتی که طرز تفکر، نوع نیاز، سطح تحصیلات، مطالعه و ... عواملی است که خط بطلان بر این مطلب می کشد. در کشور ما به این امر توجهی در خور صورت نگرفته است که از یک کتاب باید ترجمه ای مناسب قشر دانش آموز و نوجوان تهیه شود و از همان اثر ترجمه ای برای گروه های دانشجویی فراهم شود و چون در امر ترجمه به این تفکیک پذیری توجهی صورت نمی گیرد و ضرورتی احساس نمی شود قبل از شروع کار رأی به ترجمه ناپذیری اثر می دهند، زیرا متوجه نیستند که ترجمه ی اثر برای مخاطبانی مضر و گمراه کننده خواهد بود اما در عمل برای گروه های دیگر سودمند خواهد بود. باید توجه داشت هر اثر دوایی است که بخشی از بیماری ها و مشکلات جامعه را حل می کند و گاه برای بخشهای دیگر مضر است و مصونیت از بعد منفی آن وظیفه ی صاحبنظران و کارشناسان فن خواهد بود که به فرهنگ سازی توجه کرده و اذهان خفته را بیدار کنند. "اگر فرهنگ کشوری غنی و پربار و دیرپای باشد و مردم به هویت ملی خود مؤمن باشند، به این آسانی ها تن به غربزدگی نمی دهند. تنها آدمهای سطحی و بی فرهنگ ممکن است از ترجمه-های غربی مجذوب غرب شوند و به دام غربزدگی بیفتند" (ادبستان، شماره 14، سیمین دانشور).

اقتصاد جامعه و ترجمه :

یکی از عوامل دیگر که ترجمه ی آثار را مشکل می سازد، نبود امکانات مالی و گرانی کاغذ و ... است. اگر شخص به دلیل نداشتن توان مالی نتواند ناشران را به چاپ اثرش متقاعد کند، عملاً علیرغم ارزشمند بودن اثر، هیچگاه چاپ نشده به دست خواننده نمی رسد. عکس این قضیه نیز صادق است و افرادی با بنیه مالی قوی می توانند آثاری نه چندان ارزشمند و مورد نیاز جامعه را به دست خواننده برسانند و برای خود کسب شهرت نمایند.
گاهی نپذیرفتن اثری مثلاً در ژانر اثر ادبی به عنوان رمان باعث می شود که مترجمی سراغ ترجمه آن نرود مثلا: "موانع اصلی در ترجمه ی «رمان جدید»، بیشتر در پذیرش این نوع رمان به عنوان یک پدیده ادبی و خصیصه های آن می باشد" (مجموعه مقالات نخستین همایش ترجمه ی ادبی، به اهتمام دکتر علی خزاعی فر، 29، نشر بنفشه).

زمان و ترجمه :

نقش ِ زمان ِ اختصاص داده شده برای ترجمه ی یک اثر نیز عاملی است که بایستی درنظر گرفته شود. افرادی که بدنبال سود کلان و زودبازده می باشند، اغلب دست به ترجمه ی آثار کم حجم می زنند و هیچگاه مانند فردوسی که سی سال عمر خود را صرف شاهنامه کرده به چنین کار وقت گیر و فرهنگ سازی اقدام نمی کنند.
شاید برخی از مشکلات در نگاه اول چندان مهم به نظر نرسند مثلاً عدم دسترسی به متون خارجی و گاه گرانی آنان و یا بروز مشکلات غیرقابل پیش بینی برای مترجمین از جمله عوامل تأثیرگذار در ترجمه نشدن آثار خارجی است ؛گرچه با داشتن عزمی راسخ می توان بر این مشکلات غلبه کرد مثلاً محمد قاضی با وجود ابتلاء به سرطان حنجره، تنها به دلیل تعهد انسانی خویش تا دو روز قبل از وفاتش ترجمه می کرد (رک: به مقدمه رسالت مترجم،عرفان قانعی فرد).

جغرافیا، قومیت و ترجمه :

عامل جغرافیایی ِ ظهور یک اثر و یا پذیرش ترجمه ء آن اثر نقش اساسی در ترجمه و عدم ترجمه آن ایفا می کند. در تایید فرضیه ی نقش جغرافیایی در کیفیت و سرعت انجام ترجمه می توان مثال رمان "پیرمرد و دریا" اثر ارنست همینگوی را ارائه کرد که آشنایی مترجم با فرهنگ و اصطلاحات مردم ِ دریا منجر به خلق ترجمه ای ماندگار از آن اثر گردید(ر.ک به "یک گفتگو با نجف دریابندری"، ناصر حریری). البته می توان اضافه کرد که تنها عامل آشنا شدن با فرهنگ یک قوم شرط کافی برای ترجمه ء آن قوم نیست و گاه آشنایی ناقص و یا وجود تعصبات قومی که بالاخص در مورد دو قوم ِ مجاور بیشتر نمود دارد می تواند عامل دیگری برای ترجمه نشدن آثار آن قوم گردد مثال واضح آن عدم استقبال مناسب فرانسویان از آثار انگلیسی ها و بالعکس می باشد. در این زمینه آنتونی پیم نیز در مجله مترجم ش.  مطالبی را ذکر نموده که مؤید همین نکته است.

فناوری اطلاعات و ترجمه :

ایجاد امکانات اینترنتی و آنلاین برای ارائهء آثار نوشتاری (مثل ترجمه) از دیگر عواملی است که باعث جلوگیری از ضایع شدن حق مترجمان و ناشران، جلوگیری از نقض قانون "کپی رایت" ، فراهم نمودن امکان دسترسی طیف بیشتری از خوانندگان در داخل و خارج کشور به آثار مختلف، افزایش سرعت ارائه و در نتیجه آشنایی بیشتر با فرهنگ و ادیان ایرانیان و کاهش هزینه ها بدلیل حذف بعضی از مراحل چاپ بر روی کاغذ نمی گردد؛ البته این در صورتی است که برای زحمات کسی که مدتها عمر خود را صرف نوشتن می کند "حقی" قائل شده باشیم .

عقب ماندگی فرهنگی در بعضی زمینه ها و ترجمه-ناپذیری در همان زمینه ها:

شرایط یا بستر موجود در یک جامعه اعم از زبانی، فرهنگی و ... از دیگر عوامل دخیل در ترجمه پذیری و ترجمه شدن آثار است. کوثری( 1387، ص 15) می گوید: "من در مقام مترجم ادبی، در این سی و چند سال که متون مختلف ادبی، از تراژدی های یونان تا داستانهای آمریکای لاتین و کتابهایی در زمینه ی شناخت متفکران و نویسندگان غربی را ترجمه کرده-ام کمتر موردی یافته ام که زبان فارسی در برابر زبان انگلیسی به اصطلاح کم بیاورد"؛ قاضی نیز همین مطلب در «رسالت مترجم» بیان داشته است (ر.ک به رسالت مترجم، ص 57).
"
تفاوت فرهنگها سبب می شود برخی مفاهیم و واژه-ها در یک زبان کاربرد بیشتر یابد و در نتیجه در طول زمان صیقل بخورد و به حد کمال زیبایی و رسانایی برسد اما در زبان دیگر که بستر فرهنگی متفاوتی دارد ، مفاهیم دیگر و واژه های دیگر این روند تکاملی را طی می کنند"(ص 16). حال اگر برخی آثار نظیر اشعار حافظ بصورت کلی یا جزئی ترجمه-پذیر یا ناپذیر می شوند، به این دلیل است که مفاهیم و فرهنگ عرفان اسلامی در فرهنگ ِ پذیرنده ی ترجمه سیر ِ تکاملی ِخویش را طی ننموده است یا اصلاً موجود نیست.
"
از آثار برخی از متفکران و نویسندگان هیچگونه ترجمه ای ارائه نشده، و در شرح آراء و عقایدشان نیز یک یا دو کتاب موجود است" (کوثری، 1387، ص 16). این سبب می گردد مترجمان به سراغ ترجمه ء این آثار نروند، با فرض اینکه این آثار بایستی ترجمه ناپذیر باشند؛ حال آنکه این گاه فرصت مناسبی را برای سودجویان فراهم نموده و آنان اقدام به ارائه ترجمه ای نامطلوب از آن اثر صرفاً برای سود مادی و شهرت طلبی می نمایند.

ترجمه بی کیفیت و ترجمه ناپذیری :

گاهی ترجمه ی نامناسب یک اثر باعث می گردد خواننده به خواندن آن ترجمه تا آخر و در نتیجه اثر های مشابه در آن زمینه رغبتی نداشته و این بالطبع منجر به کاهش شمار خوانندگان و در نهایت عدم انتشار اثر مورد نظر شود و مترجم نیز انگیزهء لازم برای صرف وقت را از دست می دهد و نتیجهء آن در نهایت ترجمه نشدن آثار مورد نیاز ِ جامعه -در نیل به کمال- است.

نتیجه گیری :

در این مقاله سعی شد تا تاثیر بعضی عوامل بیرونی (همچون مدگرایی، خودپسندی، شهرت، تعصبات دینی و قومی، تبلیغات و رسانه های جمعی، یک ترجمه برای همهء افراد و زمانها، اقتصاد جامعه، زمان، جغرافیا، قومیت، فناوری اطلاعات، عقب-ماندگی فرهنگی) و بعضی عوامل درونی (مثل نظام بستهءزبان و ترجمه، برگزاری همایش ها، ترجمه های بی کیفیت، مترجمان و ناشران سودجو یا مدگرا و سطحی نگر،خوانندگان مدگرا و سطحی نگر)    نظام ترجمه در ایجاد ترجمه ناپذیری و ترجمه ناشدنی بررسی و راهکارهایی برای حل معضلات ارائه شود. شایان ذکر است که تمام این عوامل بر هم تاثیر دارند و از هم تاثیر می پذیرند؛ یعنی برای حل مشکلات باید نقصها و خلاءهای تمامی سطوح و عوامل با همکاری داوطلبانه، دوستانه و روش مند همه ء عاملان حل شود.

منابع فارسی و انگلیسی:

1-    داریوش آشوری، زبان ِ باز، نشر مرکز، چاپ اول، تهران، 1387.
2-    
عبداله8 کوثری، توانایی یا ناتوانی زبان فارسی، مترجم، شماره 47، بهار و تابستان 1387.
3-    
دکتر عرفان قانعی فرد، رسالت مترجم، انتشارات رهنما، چاپ اول، تهران، زمستان 1384.
4-    
حسین پاینده، نقد ادبی و دموکراسی، انتشارات نیلوفر، چاپ اول، تهران، پاییز 1385.
5-    
دکتر علی خزاعی فر، مجموعه مقالات نخستین همایش ترجمه ء ادبی در ایران،‌نشر بنفشه، چاپ اول، مشهد، 1380.
6-    
امیر مهرگان، الهیات ترجمه، فرهنگ صبا، چاپ اول، تهران، 1387.
7-    
مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، فرهنگ،‌کتاب هفتم، چاپ اول، تهران، 1369.
8-    
نهج البلاغه، ترجمه ی محمد دشتی، مرکز تحقیقات رایانه ای حوزه علمیه اصفهان، نرم افزار نهج البلاغه همراه، بهار 1386.
9-    
علی محمد پشت دار، سیر تاریخی جواز ترجمة قرآن و معنای واژة «ترجمه» در نخستین ترجمه های قرآن کریم به زبان فارسی در مجلهء مطالعات ترجمه، سال 6، شماره 23، پاییز 1387.
10-    
سیمین دانشور،ادبستان،ش14.
11-    Routledge Encyclopedia of Translation studies, Edited by Mona Baker, Routledge, 2001.
12-    Translation and Religion: Holy Untranslatable? , Edited by Lynne Long, Cleredon: Multilingual Matters LTD, 2005.
 

 

منبع :

http://anthropology.ir/node/12748

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 21:23  توسط سعیده  | 

زبان شناسی و ترجمه


(عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبائی)

آن‌ چه‌ امروز به‌ آن‌ ترجمه‌شناسی‌ یا مطالعات‌ ترجمه‌ می‌گوییم‌، رشته‌ای‌ است‌ كه‌ عمدتاً از 1950 آغاز شد. تا قبل‌ از جنگ‌ جهانی‌ اول‌، ترجمه‌ موضوع‌های‌ گوناگون‌ در انحصار گروههای‌ خاصی‌ بود. مثلاً ترجمه‌ انجیل‌ به‌ دست‌ كشیش‌ها صورت‌ می‌گرفت‌ و ترجمه‌ شعر به‌ دست‌ شعرا. مترجمان‌ برای‌ آن‌ كه‌ ترجمه‌ كنند، می‌بایست‌ در حوزه‌ متنِ مورد نظر متبحر باشند. بعد از جنگ‌های‌ جهانی‌ اول‌ و دوم‌، با گسترش‌ ارتباطات‌، نیاز به‌ ترجمه‌ در حوزه‌هایی‌ غیر از ادبیات‌ و متون‌ مذهبی‌ بیشتر شد. پس‌ كسانی‌ به‌ نام‌ مترجم‌ برای‌ ترجمه‌ اخبار، گزارش‌های‌ علمی‌ و فنی‌ و اسناد گوناگون‌ استخدام‌ شدند و ترجمه‌ به‌ صورت‌ شغل‌ درآمد. از 1950 پروژه‌های‌ ترجمه‌ ماشینی‌ آغاز شد و سه‌ گروه‌ متخصص‌ در آن‌ها به‌ كار گمارده‌ شدند: زبان‌شناسان‌، ریاضیدانان‌ و متخصصان‌ منطق‌. عدم‌ حضور مترجمان‌ در این‌ گروهها دو علت‌ داشت‌. اول‌ آن‌ كه‌ زبان‌شناسی نوین‌ ترجمه‌ را یكی‌ از زیرشاخه‌های‌ زبان‌شناسی‌ كاربردی‌ به‌ حساب‌ می‌آورد، كه‌ خود شاخه‌ای‌ از زبان‌شناسی عمومی‌ محسوب‌ می‌شد. علت‌ دوم‌ وجود این‌ باور بود كه‌ ترجمه‌ با زبان‌ سروكار دارد، پس‌ مطالعه‌ آن‌ كار زبان‌شناس‌ است‌، نه‌ مترجم‌. این‌ نگاه‌ موجب‌ شد «ترجمه‌» به‌ صورت‌ رشته‌ای‌ دانشگاهی‌ در دپارتمان‌های‌ زبان‌شناسی‌ كاربردی‌ مطالعه‌ و تدریس‌ شود. از آن‌ پس‌ ارتباط‌ ناگسستنی ترجمه‌ با زبان‌شناسی‌ آغاز شد. آن‌ چه‌ در اینجا می‌آید مرور كوتاهی‌ است‌ از این‌ ارتباط‌.

در دهه‌ 60 اروپا شاهد نخستین‌ كتاب‌ نظریه‌ ترجمه‌ بود، كتابی‌ به‌ قلم‌ كتفورد ، با عنوان‌ یك‌ نظریه‌ ترجمه‌ از دیدگاه‌ زبان‌شناسی‌ . كتفورد یكی‌ از شاگردان‌ هلیدی‌، و پیرو مكتب‌ دستور سیستمیك‌ بود. او با دقتی‌ كم‌نظیر و بی‌سابقه‌ به‌ توصیف‌ انواع‌ و سطوح‌ گوناگون‌ ترجمه‌ پرداخت‌ و در این‌ راه‌ از اصطلاحات‌ و مفاهیمی‌ كه‌ در دستور سیستمیك‌ مطرح‌ شده‌ بود یاری‌ جست‌، و در مواردی‌ هم‌ اصطلاحاتی‌ وضع‌ كرد. كتفورد همچنین‌ در بعضی‌ موارد برای‌ بعضی‌ اصطلاحات‌ متداول‌ و قدیمی‌ تعریف‌ تازه‌ای‌ منطبق‌ با دستور سیستمیك‌ قائل‌ شد. مثلاً ترجمه‌ آزاد كه‌ معمولاً به‌ ترجمه‌ای‌ اطلاق‌ می‌شود كه‌ از لحاظ‌ معنا و مفهوم‌ چندان‌ به‌ متن‌ مبدأ مقید و وفادار نیست‌، در نظریه‌ كتفورد به‌ معنای‌ ترجمه‌ای‌ است‌ كه‌ مقید به‌ مرتبه‌ دستوری‌ نیست‌، یعنی‌ اگر كلمه‌ به‌ عبارت‌ ترجمه‌ شود، یا عبارت‌ به‌ جمله‌ ترجمه‌ شود، مرتبه‌ دستوری‌ رعایت‌ نشده‌ و از نظر كتفورد چنین‌ ترجمه‌ای‌ «آزاد» است‌. او در این‌ تعریف‌ به‌ معنا نمی‌پردازد. در سراسر كتابش‌ هم‌ حرف‌ بسیار كمی‌ در مورد معنا می‌زند، و در عوض‌ به‌ تجزیه‌ و تحلیل‌ فرم‌ بسیار می‌پردازد. علت‌ آن‌ است‌ كه‌ نظریه‌ او در واقع‌ برای‌ ترجمه‌ ماشینی‌ طراحی‌ شده‌، و چون‌ ماشین‌ معنا را نمی‌فهمد، پس‌ او می‌كوشد فرم‌ را تا جای‌ ممكن‌ تحلیل‌ كند، با این‌ فرض‌ كه‌ با تحلیل‌ دقیق‌ فرم‌ لاجرم‌ معنا هم‌ به‌ دست‌ می‌آید.
در همان‌ دوران‌، همزمان‌ با پیدایش‌ دستور گشتاری‌، ترجمه‌شناسی‌ در آمریكا مسیر دیگری‌ را پیمود. یوجین‌ نایدا، زبان‌شناس‌ و پیرو نظریه‌ دستور گشتاری‌ بود. نظریه‌ او، كه‌ براین‌ اساس‌ استوار است‌، یكی‌ از پرطرفدارترین‌ نظریه‌های‌ ترجمه‌ در قرن‌ بیستم‌ است‌. او سالها در مقام‌ مترجم‌ و سرپرستِ «انجمن‌ ترجمه‌ كتاب‌ مقدس‌» از مسائل‌ و مشكلات‌ ترجمه‌ این‌ كتاب‌ به‌ زبان‌های‌ مختلف‌ به‌ دست‌ میسیونرهای‌ مسیحی‌ مطلع‌ می‌شد. نایدا در پی‌ یافتن‌ راه‌حل‌ برای‌ این‌ مشكلات‌، از دستور گشتاری‌ مدد جست‌ و بسیاری‌ از مفاهیم‌ آن‌ را در خدمت‌ ترجمه‌ به‌ كار گرفت‌. مهم‌ترین‌ بخش‌ نظریه‌ او كه‌ در كتاب‌ نظریه‌ و عمل‌ در ترجمه‌ به‌ صورت‌ مفصل‌ توضیح‌ داده‌ شده‌، مربوط‌ به‌ تحلیل‌ دستوری‌ و گشتارزدایی‌، یا به‌ عبارتی‌ تأویلِ جمله‌های‌ مبهم‌ است‌. او همچنین‌ تحلیل‌ مؤلفه‌های‌ معنایی‌ را در خدمت‌ معادل‌گزینی‌ مطرح‌ كرد و با ذكر مثال‌های‌ متعدد از ترجمه‌های‌ انجیل‌، به‌ تفصیل‌ در این‌ باب‌ سخن‌ گفت‌. نظریه‌ او موجب‌ تألیف‌ كتاب‌ مهم‌ دیگری‌ در این‌ حوزه‌ شد به‌ نام‌ ترجمه‌ معنامدار به‌ قلم‌ لارسن‌، كه‌ آن‌ هم‌ براساس‌ زبان‌شناسی‌ زایشی‌ و دستور گشتاری‌ استوار بود.
مكتب‌ لایپزیگ‌، نخستین‌ مكتب‌ ترجمه‌شناسی‌ كه‌ در دهه‌ 70 در دانشگاه‌ لایپزیگ‌ تأسیس‌ شد، كار خود را براساس‌ شیوه‌های‌ تحقیق‌ در زبان‌شناسی‌ استوار كرد و اعلام‌ كرد ترجمه‌پژوهی‌ باید از زبان‌شناسی‌ استفاده‌ كند. مؤسسان‌ و پیروان‌ این‌ مكتب‌، از جمله‌ نیوبرت‌، رایس‌، كاده‌ و كُلِر، همه‌ از زبان‌شناسی‌ به‌ ترجمه‌ روی‌ آوردند و از آن‌ منظر به‌ ترجمه‌ نگریستند. مهم‌ترین‌ دستاورد آن‌ها، ارائه‌ تعریف‌های‌ مختلف‌ از مفهوم‌ معادل‌، انواع‌ و سطوح‌ آن‌ در متن‌های‌ علمی‌ و فنی‌ بود، كه‌ منجر به‌ پدید آمدن‌ چندین‌ طبقه‌بندی‌ در این‌ حوزه‌ شد.
یكی‌ از مهم‌ترین‌ مسائلی‌ كه‌ زبان‌شناسی‌ و ترجمه‌شناسی‌ را به‌ هم‌ نزدیك‌ كرد، بحث‌ معنا بود. ترجمه‌ همواره‌ با معادل‌ سروكار دارد، و معادل‌ همواره‌ با معنا. زبان‌شناسی‌ به‌ معنا پرداخت‌ و آن‌ را در سطح‌ كلمه‌، جمله‌، متن‌ و گفتمان‌ بررسی‌ كرد. در سطح‌ كلمه‌ مفاهیمی‌ چون‌ معنای‌ صریح‌، معنای‌ تلویحی‌، تحلیل‌ مؤلفه‌ای‌ و حوزه‌های‌ معنایی‌ را مطرح‌ كرد؛ در سطح‌ جمله‌ به‌ مفاهیمی‌ چون‌ پیش‌فرض‌ و كنش‌های‌ گفتاری‌ پرداخت‌؛ و در سطح‌ متن‌ و گفتمان‌، مفاهیمی‌ چون‌ تحلیل‌ جمله‌ از لحاظ‌ اطلاعات‌ جدید و قدیم‌، و انسجام‌ نحوی‌ و منطقی‌ و نظایر این‌ها را بررسی‌ كرد. این‌ نكات‌ در آثار ترجمه‌پژوهانی‌ چون‌ نایدا (1964 و 1969)، نیومارك‌ (1988)، حئیم‌ و میسون‌ (1990)، بل‌ (1991) و بیكر (1992) به‌ خوبی‌ بررسی‌ شده‌اند. نظریه‌ فیلمور در مورد معنا نیز از طریق‌ آثار ترجمه‌پژوهانی‌ چون‌ اسنل‌ هورنبی‌ (1988) در تحلیل‌ متن‌ به‌ كار گرفته‌ شد. تحلیل‌ نقش‌های‌ زبانی‌ نیز به‌ ترجمه‌شناسی‌ راه‌ یافت‌ و موجب‌ شد طبقه‌بندی‌ تازه‌ای‌ از انواع‌ ترجمه‌، به‌ دست‌ نیومارك‌ (1989) فراهم‌ شود.
در 1972 هولمز، ترجمه‌پژوه‌ بنام‌، برای‌ رشته‌ای‌ كه‌ از آن‌ پس‌ «مطالعات‌ ترجمه‌» نام‌ گرفت‌، اعلام‌ استقلال‌ كرد، یعنی‌ آن‌ را رشته‌ای‌ مستقل‌ از زبان‌شناسی‌ دانست‌ و برای‌ آن‌ زیرشاخه‌هایی‌ قائل‌ شد. در دهه‌ 80 بخش‌هایی‌ از این‌ رشته‌ به‌ سرعت‌ از زبان‌شناسی‌ فاصله‌ گرفت‌ و به‌ رشته‌هایی‌ چون‌ ادبیات‌ تطبیقی‌، جامعه‌شناسی‌ و مطالعات‌ پساـاستعماری‌ نزدیك‌ شد. در این‌ ایام‌، در كنار رویكردهای‌ زبان‌شناختی‌ كه‌ در مورد معنا و معادل‌ و انواع‌ ترجمه‌ بحث‌ می‌كردند، نقش‌ ترجمه‌ در تاریخ‌، در جامعه‌، و در شكل‌گیری‌ هویت‌ فرهنگی‌ و بازنمایی‌ آن‌ مطرح‌ شد. اما حتی‌ در این‌ مطالعات‌ بین‌رشته‌ای‌ هم‌ اصطلاحات‌، مفاهیم‌ و طبقه‌بندی‌هایی‌ كه‌ زبان‌شناسی‌ مطرح‌ كرده‌ بود، پیوسته‌ به‌ كار گرفته‌ شد.
* * *
بسیاری‌ از زبان‌شناسان‌ ترجمه‌پژوه‌ غالباً رابطه‌ زبان‌شناسی‌ و مطالعات‌ ترجمه‌ را رابطه‌ای‌ یكسویه‌ دانسته‌اند و بر این‌ باور بوده‌اند كه‌ راه‌ مطالعه‌ و بررسی‌ ترجمه‌ و تدوین‌ نظریه‌ ترجمه‌، زبان‌شناسی‌ و استفاده‌ از یافته‌های‌ آن‌ در حوزه‌ ترجمه‌ است‌. اما كمتر پیش‌ آمده‌ كه‌ زبان‌شناسان‌ این‌ رابطه‌ را دوسویه‌ و متقابل‌ ببینند. حال‌ آن‌ كه‌ اطلاعاتی‌ كه‌ می‌توان‌ با مطالعه‌ ترجمه‌ به‌ دست‌ آورد، یا تاكنون‌ از طریق‌ ترجمه‌ به‌ دست‌ آمده‌، در بسیاری‌ موارد به‌ زبان‌شناسی‌ یاری‌ می‌رساند یا رسانده‌ است‌. مثلاً فیلمور (1973 و 1997) از ساپیر می‌گوید كه‌ در 1921 چندین‌ ترجمه‌ از یك‌ جمله‌ انگلیسی‌ را به‌ كار گرفت‌ تا نشان‌ بدهد زبان‌های‌ مختلف‌ روش‌های‌ متعدد و مختلفی‌ برای‌ بیان‌ مفاهیم‌ در قالب‌ واژه‌ و دستور دارند. نمونه‌ دیگر یاكوبسن‌ (1959) است‌ كه‌ معتقد است‌ مقایسه‌ زبان‌ها مستلزم‌ بررسی ترجمه‌پذیری متقابل‌ آن‌هاست‌، و علم‌ زبان‌شناسی‌ باید پیوسته‌ به‌ ارتباط‌ بین‌ زبانی‌، یا به‌ عبارتی‌ ترجمه‌، توجه‌ داشته‌ باشد. در كنار این‌ها، فیلسوفی‌ چون‌ كواین‌ معتقد است‌ نظریه‌ معنا باید نظریه‌ ترجمه‌ باشد، یعنی‌ از طریق‌ نظریه‌ ترجمه‌ می‌توان‌ به‌ نظریه‌ معنا دست‌ یافت‌.
آن‌ چه‌ مسلّم‌ است‌، ارتباط‌ میان‌ ترجمه‌شناسی‌ و زبان‌شناسی‌ ارتباط‌ متقابل‌ است‌، اما نمی‌توان‌ گفت‌ زبان‌شناسی‌ تنها راه‌ پرداختن‌ به‌ ترجمه‌ است‌، به‌ ویژه‌ آن‌ كه‌ در رشته‌ای‌ كه‌ امروز مطالعات‌ ترجمه‌ نام‌ دارد، ترجمه‌ دیگر محدود به‌ مفاهیمی‌ چون‌ «معادل‌» یا برگرداندن‌ متنی‌ از یك‌ زبان‌ به‌ زبانی‌ دیگر نیست‌، بلكه‌ فرایندی‌ است‌ كه‌ پیوسته‌ با تاریخ‌ و جامعه‌ و مناسبات‌ قدرت‌ در ارتباط‌ است‌.
برگرفته از: مجله بخارا


منبع  سایت  : 
http://www.motarjemonline.com

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 17:36  توسط سعیده  | 

آيا زبان مادري وجود دارد؟

ناصر فکوهی


شايد اين پرسش در نگاه نخست به نظر بيش از اندازه «بي‌معنا» بيايد، زيرا در برابر آن، اين گزاره به ظاهر

بديهي مطرح مي‌شود كه از آنجا كه هر انساني از مادري زاده شده و اين مادر نيز زباني دارد، بنابراين هر

انساني داراي يك زبان مادري و فرهنگي است كه به اين زبان مادري تعلق دارد. اما مساله همان‌گونه كه در اين

يادداشت قصد بيانش را داريم برخلاف ظاهر ساده آن از لحاظ فرهنگي بسيار پيچيده‌تر است.  پيش‌فرض ما در

اين بحث البته در تعيين‌كننده و اساسي بودن زبان به مثابه نه فقط ابزار اصلي ارتباط ميان انسان‌ها، بلكه ظرف

اساسي دريافت معاني، پردازش آنها و انديشيدن و تحليل در انسان‌ها است. اما پيش از آنكه اين بحث را از

لحاظ نظري دنبال كنيم، ابتدا چند مثال بياوريم تا از خلال مصداق‌ها مساله بازتر شود: هر انساني لزوما «يك»

مادر ندارد، مگر آنكه مفهوم مادر را صرفا در معناي بيولوژيك آن (و حتي آن هم در بيولوژي كلاسيك و نه استفاده

از فنون باروري جديد) خلاصه كنيم. برعكس هر انساني مي‌تواند حتي از نخستين سال‌هاي زندگي خود

رابطه‌اي عاطفي و مادرگونه با چندين زن برقرار كند. كودكان امروز از دو يا سه سالگي به كودكستان مي‌روند و

با آموزگاران و پرستاران جديدي روبه‌رو مي‌شوند، اما حتي همان رابطه با مادر بيولوژيك نيز بنا بر فرهنگ، دوره

تاريخي، شخصيت رواني و اجتماعي كودك و مادر و طرف ديگر اين رابطه يعني پدر، يكسان نيست. بنابراين زبان

به هيچ رو به شكل يكسان و هم وزن، هم سطح و با عمقي مشابه به افراد منتقل نمي‌شد. افراد بسته به

اينكه در چه روابطي، در چه موقعيتي و با چه افرادي قرار مي‌گيرند زبان مادري خود را به صورت‌هاي بسيار

متفاوتي دروني مي‌كنند يا بهتر است بگوييم قابليت‌هاي نسبتا ذاتي را به فعل در مي‌آورند.  از اين گذشته،

بسياري از كودكان (و در شرايط جهاني شدن اين موقعيت دايما افزايش مي‌يابد) ممكن است در شرايط چند

زبانگي قرار بگيرند و استراتژي‌هاي زباني متفاوتي را تجربه كنند: زندگي با دو زبان متفاوت، وجود زبان‌هاي

محلي يا قومي در كنار زبان ملي و رسمي، وجود محيطي با زباني متفاوت براي مثال در مهاجرت. در اين حالت

كودك به صورت «طبيعي» چندين زبان را با يكديگر آموخته و همه آنها به نوعي به زبان «مادري» او تبديل

مي‌شوند، زيرا در آنها گويشي طبيعي دارد و در جهان شناختي، ذهني و كنشي آنها احساس امنيت زباني

مي‌كند.  از هنگامي كه كودك وارد محيط تربيت رسمي مي‌شود هر اندازه در اين محيط به پيش مي‌رود، دخالت

جامعه در نظام زبان شناختي بيشتر مي‌شود و در اينجا سرگذشت‌هاي فردي مي‌توانند تاثير غيرقابل انكاري در

سرگذشت‌هاي زباني فرد بگذارند: چه بسيار نويسندگاني كه هرگز به زبان مادري خود متني ننوشتند يا در

دوره‌اي به صورت موقت يا مقطعي يا براي هميشه آن را به سود زبان ديگري ترك كردند (كوندرا و بكت مثال‌هاي

بسيار شناخته‌شده‌اي در اين زمينه هستند.) از اين رو، سخن گفتن از فرهنگ زبان مادري به صورت مطلق و

قطعي هر چند كاملا نادرست نيست، اما بنا بر مورد بايد همواره در ظرف‌هاي گوناگون اجتماعي، فرهنگي و...

تعديل شده و با تامل بيشتري تحليل شود. اين بحث خود مي‌تواند مقدمه‌اي باشد براي بحث مهم‌تري كه به

خصوص در كشوري همچون كشور ما مطرح است و آن‌زبان‌هاي قومي و محلي هستند: بسياري از

استدلال‌هايي كه درباره اين زبان‌ها مطرح مي‌شود، بحث «زبان مادري» را مبناي استدلال‌هاي خود قرار

مي‌دهند غافل از آنكه در هيچ يك از قوميت‌ها و گويش‌هاي ايراني (و در كشورهاي ديگر نيز همين امر صادق

است) ما با ميزان يكسان و شكل يكساني از رابطه فرد يا افراد و گروه‌ها با زبان مزبور روبه‌رو نيستيم و لزوما به

اين دليل كه كسي درون يك زبان به دنيا آمده است نبايد او را واداشت كه در آن زبان رابطه خود را با جهان

بازسازي و تداوم دهد. به نظر ما همان اندازه كه حق برخورداري از «زبان مادري»، «زبان قومي»، «زبان محلي»

و حتي «زبان ملي»، حقي قابل دفاع براي همه افراد است، حق ترك و كنار گذاشتن اين زبان‌ها نيز بايد براي

آنها به رسميت شناخته شود. زبان بخشي از وجود دروني انسان‌هاست كه هر چند هر كس را به يك محيط

فرهنگي بزرگ پيوند مي‌دهد اما اين پيوند بايد به صورت داوطلبانه و آزاد انجام بگيرد و فرد خود بخواهد و در

راهش كوشش كند و نه از خلال اجبار و با هدف‌هايي فراتر از زندگي انسان و شخصيت انسان‌ها. 


منبع : روزنامه شرق

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 10:52  توسط سعیده  | 

گزيده‌هايي از گفت‌وگوي تنسي ويليامز با فصلنامه «پاريس ريويو» آدم مامني جز نوشتن ندارد

ترجمه : سيد محمد چرمباف


فكر مي‌كنم من نويسنده ‌زاده شدم. بله، فكر مي‌كنم اينطور بوده. دست‌كم از آن وقتي ‌كه قلبم در هشت‌سالگي به اين مرض عجيب‌وغريب مبتلا شد. كمابيش نيم‌سالي زمينگير بودم. مادرم قضيه را بزرگ كرد و گفت لوزه‌ام را قورت داده‌ام! سال‌ها بعد وقتي در يكي از شماره‌‌هاي مجله «تايم» گزارش اصلي درباره من بود و اين جمله را از او نقل‌كرده بودند، دكترها مطلب را ديدند و گفتند «به‌لحاظ پزشكي محال است!»

اما فكر مي‌كنم يك شب بود كه تقريبا مُردم، يا شايد هم واقعا مُردم. حس عجيب‌ و مرموزي داشتم، انگار نوري طلايي‌رنگ پيش چشمانم بود. اليزابت تيلور هم تجربه مشابهي داشته. آن شب اما جان به ‌در بردم. نقطه عطفي در زندگي‌ام بود و بتدريج از آن خلاص شدم. اما تا آن زمان به‌لحاظ جسماني اصلا شبيه بعد اين قضيه نبودم. اين قضيه كل شخصيتم را عوض كرد. تا پيش از بيماري آتشپاره پرجسارتي بودم. تا قبلش تمام بچه‌هاي بلوك را لت‌وپار مي‌كردم. تا قبلش تيله‌هايشان را مي‌گرفتم، قاپ مي‌زدم. بعد آن بيماري افتاد به جانم و شخصيتم را عوض كرد. خانه‌نشين شدم. فكر مي‌كنم مادرم باعث شد تا بيش از حد لازم خانه‌نشين بشوم. به‌هرحال، پناه بردم به بازي‌هاي تك‌نفره و سرگرم‌كردن خودم. منظورم اين است كه شروع كردم به‌ نوعي زندگي بشدت خيال‌پردازانه و اين قضيه همينطور ادامه يافت. حدس مي‌زنم اين‌جوري بود كه تبديل شدم به يك نويسنده. از 12‌سالگي شروع كردم به نوشتن.



موفقيت

براي من همه‌چيز از سال 1944 در شيكاگو شروع شد. من بخشي از شادترين اوقات زندگي‌ام را آنجا گذرانده‌ام. با نمايش «باغ‌وحش شيشه‌يي» سه‌ماه و نيم شيكاگو بوديم. نمايش اواخر دسامبر شروع شد و تا اواسط مارس ادامه داشت. اوقات دلپذيري داشتم. با كلي از دانشجويان دانشگاه آشنا شدم.

خب، من موفقيت «باغ‌وحش شيشه‌يي» را به كلوديا كسيدي و اشتون استيونس، منتقدان شيكاگو، مربوط مي‌دانم. واقعا نمايش را حالي مردم كردند. تماشاگران شب افتتاحيه تا پيش از آن هيچ‌وقت آن‌جور تئاتري نديده بودند، و واكنش‌شان گيجي و سردرگمي بود. فكر مي‌كنم اگر كلوديا كسيدي و اشتون استيونس مدام تبليغ نكرده بودند و تبليغ نكرده بودند و تبليغ نكرده بودند، نمايش همانجا نابود مي‌شد. خانم كسيدي الان ديگر خيلي مسن است اما ذهنش، به‌تيزي صداي سوت مانده!

«باغ‌وحش شيشه‌يي» در 1945 به نيويورك آمد. قبل از اينكه شروع شود بليت‌هاي سه‌ماه و نيمش فروخته شده بود. مردم سر راه‌شان، در نيويورك توقف مي‌كردند تا نمايش را ببينند چون مي‌دانستند اين نوع تازه‌يي از تئاتر است، و از اجراي شگفت‌انگيز لورت هم خبر داشتند، اگرچه باقي بازيگرهاي اجرا حسابي پيش‌پاافتاده بودند.

موفقيت ناگهاني؟ اوه، وحشتناك است! اصلا دوستش ندارم. اگر عكس‌هايي را كه صبح روز بعد از آن استقبال عظيم در نيويورك از من گرفته شد، نگاهي بيندازيد متوجه مي‌شويد كه بسيار افسرده بودم.

من يك بار جراحي چشم كرده بودم و براي يك عمل ديگر كه لازم بود رفتم بيمارستان. در آن چند روزي كه دراز بر تخت بيمارستان و ناتوان از تكان‌خوردن بودم، مردم مي‌آمدند بالاي سرم و مطالب را برايم مي‌خواندند واقعا به معنايي تازه از واقعيت رسيدم.

پيش از موفقيت «باغ‌وحش شيشه‌يي» من به ته خط رسيده بودم. اگر پولي درنمي‌آوردم مي‌مردم. اگر پولي درنمي‌آوردم ديگر نمي‌توانستم ادامه دهم، تا اينكه در 34سالگي به‌يكباره، خوشبختانه «باغ‌وحش شيشه‌يي» پول را آورد. با آن شغل‌هاي قبلي كه درآمدهاي بخور و نمير داشتند، شغل‌هايي كه استعدادي هم در آنها نداشتم (مثلا پيشخدمت سر ميز، مسوول آسانسور، حتي متصدي تلگراف) نمي‌توانستم ادامه دهم. هيچ‌كدام از اينها كاري نبود كه بتوانم طولاني‌مدت در آن دوام بياورم. گفتم در 12‌سالگي شروع كردم به نوشتن. گمان مي‌كنم در اواخر دوره نوجواني هر روز مي‌نوشتم، حتي در آن سه‌سالي كه توي كسب‌وكار كفش بودم هم بعد از ساعت كار مي‌نوشتم. سر همين كار بود كه سلامتي‌ام را به‌باد دادم. مدام قهوه بي‌شير مي‌خوردم، اين‌جوري بود كه مي‌توانستم كل شب را بيدار بمانم و بنويسم؛ و همين هم مرا به‌لحاظ فيزيكي و عصبي از پا انداخت. بنابراين اگر به‌يك‌باره با «باغ‌وحش شيشه‌يي» لطف الهي شامل حالم نشده بود، حتي يك سال ديگر هم نمي‌توانستم ادامه دهم. فكر مي‌كنم ازم برنمي‌آمد.



منشا نمايشنامه‌ها كجاست؟

فرآيندي كه به‌ميانجي‌اش ايده يك نمايشنامه به ذهنم مي‌رسد هميشه چيزي بوده كه واقعا نتوانسته‌ام دقيق بيانش كنم. به نظر مي‌آيد نمايشنامه همينطوري سروكله‌اش پيدا مي‌شود، همچون شبحي كه بتدريج واضح‌ و واضح‌تر مي‌شود. اول خيلي گنگ است ــ مثلا درباره «اتوبوسي به‌نام هوس» كه فكرش بعد از «باغ‌وحش شيشه‌يي» آمد، صرفا پنداره‌يي داشتم از زني در اواخر جواني‌اش، كه تنها روي صندلي، كنار پنجره مي‌نشست و نور ماه مي‌ريخت روي صورت غم‌زده‌اش. و اينكه زن را مردي كه زن قصد ازدواج با او داشت قال گذاشته بود. ايده «باغ‌وحش شيشه‌يي» خيلي بتدريج آمد- خيلي تدريجي‌تر از «اتوبوسي به‌نام هوس». فكر كنم روي «باغ‌وحش شيشه‌يي» بيشتر از همه نمايشنامه‌هاي ديگرم كار كردم. تصور هم نمي‌كردم كه روزي روي صحنه برود. به اين هدف نمي‌نوشتمش. اول درقالب داستان كوتاهي به نام «تصوير دختري بر شيشه» نوشتمش، كه اعتقاد دارم يكي از بهترين داستان‌هاي كوتاهم است. حدس مي‌زنم «باغ‌وحش شيشه‌يي» نتيجه حس‌هايي نيرومند است برآمده از مواجهه با آغاز فرآيند زايل‌شدن عقل خواهرم.



تاثيرگرفتن‌ها

كدام نويسنده‌ها بر من جوان تاثير گذاشتند؟ چخوف!

بر من درام‌پرداز؟ چخوف!

بر من داستان‌نويس؟ چخوف!

دي. اچ. لارنس هم، به خاطر شهامتش و البته به خاطر فهمش از زندگي در معناي عامش.



تاثيرگذاشتن‌ها

وقتي مي‌نويسم هدفم منقلب‌كردن مردم نيست و شگفت‌زده مي‌شوم وقتي كارم منقلب‌شان مي‌كند. اما فكر نمي‌كنم هر آنچه در زندگي رخ مي‌دهد را بايد از حيطه هنر كنار گذاشت؛ اگرچه هنرمند بايد اثر را به اسلوبي عرضه كند كه هنرمندانه باشد و كريه نباشد.

من درصدد بيان حقيقت برمي‌آيم و بعضي‌وقت‌ها اين حقيقت منقلب‌كننده است.



شعر

من شاعرم. بنابراين شعر را در درون درام جا مي‌دهم. در درون داستان‌هاي كوتاه جا مي‌دهم، در درون نمايشنامه‌ها جا مي‌دهم. شعر شعر است. مجبور نيست نامش شعر باشد، مي‌فهميد كه؟

نويسندگان جوان

اگر مقدر است نويسنده باشند خواهند نوشت. هيچ‌چيز نمي‌تواند جلوشان را بگيرد. ممكن است بكشدشان. ممكن است تاب اهانت‌ها، تحقيرها، محروميت‌ها و ضربات روحي‌اي را كه ملازم زندگي يك نويسنده امريكايي است نياورند. اما ممكن است نويسنده‌يي هم در برابر ‌همه اينها شوخ‌طبعي پيشه كند و بتواند جان سالم به‌در برد.



نوشتن

وقتي مي‌نويسم همه‌چيز جلوي چشمم است، چنان روشن كه انگار بر صحنه نور داده‌‌ شده‌اند. هنگامي كه مي‌نويسم جمله‌ها را مي‌گويم.

وقتي رُم بودم خانم صاحبخانه‌ام فكر كرد ديوانه شده‌ام. به دوستم گفت: «اوه، آقاي ويليامز عقلشو از دست داده. عصبي تو اتاق راه مي‌ره و با صداي بلند حرف مي‌زنه.»

دوستم گفت: «چيزي نيست، داره مي‌نويسه.» اما زن قضيه حالي‌اش نشد.



بازنويسي

در نوشتن نمايشنامه ممكن است از جايي اشتباه كار را شروع كنم، از اين شاخه به آن شاخه بپرم، و بعد بايد كلي حذف كنم و از سر شروع كنم، نه اينكه تمام مسير را از سر بروم بلكه فقط بايد برگردم جايي كه منحرف شدم، به آن‌جاي اشتباه به‌خصوص.

زياد بازنويسي مي‌كنم، و سرآخر وقتي كار را رها مي‌كنم، وقتي مي‌فهمم آن‌جوري است كه بايد باشد و تمام است، كه بر صحنه اجرايي از آن ببينم كه راضي‌ام كند. البته معمولا حتي وقتي من از يك اجراي صحنه‌يي راضي‌ام باز منتقدها راضي نيستند. بويژه در نيويورك. منتقدها فكر مي‌كنند ويليامز نويسنده اساسا آنارشيست و خطرناك است.



عادات كار

در كي‌وست معمولا درست قبل از سپيده آفتاب از خواب پا مي‌شوم. دوست دارم در آشپزخانه خانه‌ام، وقتي دارم قهوه‌ام را مي‌خورم و در فكر اثري‌ هستم كه قرار است رويش كار كنم، كاملا تنها باشم. معمولا همزمان دارم روي دو، سه نمايشنامه كار مي‌كنم، و همان وقت در آشپزخانه است كه تصميم مي‌گيرم آن‌روز روي كدام‌شان كار كنم. مي‌روم به اتاق كارم. بعد با دقت آنچه روز قبل نوشته‌ام را مرور مي‌كنم. مي‌دانيد، در نوشتن از يك جايي به‌بعد ديگر مي‌افتم به پرت‌ و پلا گفتن. بنابراين روز بعد كلي ويرايش مي‌كنم. بعد مي‌نشينم و شروع مي‌كنم به نوشتن. كارم از حيث احساسي اتوبيوگرافيك است. ربطي به وقايع زندگي‌ام ندارد اما بازتاب‌دهنده سيلان‌هاي احساسي زندگي‌ام است. مي‌كوشم هر روز كار كنم چون آدم مامني جز نوشتن ندارد. وقتي داريد يك دوره ناخوشي از سر مي‌گذرانيد- يك ماجراي عاشقانه به‌هم‌خورده، مرگ كسي كه عاشقش‌ بوده‌ايد، يا نابساماني ديگري در زندگي‌تان- مامني جز نوشتن نداريد. با اين‌حال وقتي افسردگي به مرز نوع باليني‌اش مي‌رسد آدم ديگر حتي در كارش هم فلج مي‌شود. به ‌محض مرگ عزيزترين دوست زندگي‌ام من فلج شدم، ناتوان از نوشتن و اين وضع ادامه داشت تا وقتي شروع كردم به تزريق امفتامين، كه مرا از آن وضع خلاص كرد.

آن‌وقت بود كه توانستم مثل يك خوره بنويسم. شما مي‌توانيد بدون نوشتن زندگي كنيد آقا؟ من كه نمي‌توانم. چون قضيه خيلي مهم است. اگر كارم گسيخته شود مثل ببر خشمگين مي‌شوم. اين قضيه خيلي عصبي‌ام مي‌كند. مي‌دانيد اگر قضيه كار دراماتيك باشد، من بايد به اوج احساسي بالايي برسم تا بتوانم كار كنم.

شنيده‌ام نورمن ميلر گفته نمايشنامه‌نويس فقط به‌وقت طغيان‌هاي كوتاه الهام مي‌نويسد اما رمان‌نويس مجبور است شش‌، هفت ساعت روز را بنويسد. گاو! خب، آقاي ميلر بيشتر در كار رمان‌ هستند و من بيشتر در كار نمايشنامه. در اين قالب نمايشنامه من پيوسته و سخت كار مي‌كنم. اگر نمايشنامه‌يي درگيرم كند، آنقدر رويش كار مي‌كنم تا به جايي برسم كه ديگر توان تصميم‌گيري در اين مورد را كه چه كنم نداشته باشم. آن‌وقت است كه ديگر كار را ادامه نمي‌دهم.


منبع : http://www.etemaad.ir/Released/90-06-02/214.htm#110048

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 11:19  توسط سعیده  | 

پلیس‌های زبان

مجتبا پورمحسن: در تاریخ زبان فارسی كم نبوده‌اند كسانی‌ كه خود را نگهبان زبان فارسی دانسته‌اند و حداقل نیت‌شان این بوده كه فارسی را به زعم خود از گزند كژی‌ها و ناراستی‌ها در امان بدارند.

در قرن معاصر نیز از این نوع ادبای سنت‌گرا بسیار بوده‌اند كه همچون گزمه در نیمه‌شب زبان فارسی در ناتینگهام پرسه می‌زنند تا پای رابین هود به قصر جان، برادر ریچارد شیردل، نرسد. غرض از این مطلب پاسخ به تمام موارد مطروحه در این زمینه نیست. آنچه باعث شد تا دست به نوشتن این مطلب ببرم، زمزمه‌ها و گلایه‌هایی از موضع بالایی است كه هر از چند گاهی در وبلاگ‌ها و حتی بعضی روزنامه‌ها مطرح می‌شود. 

حالا دیگر مد شده كه هر كس كتاب «غلط ننویسیم» ابوالحسن نجفی را دستش بگیرد و با اشاره به نكاتی از آن كتاب، به پایبندی‌اش به اصول استاد فخر بفروشد و دیگران را از عصیان علیه زبان مادری برحذر دارد. 
فكر می‌كنم یك مثال می‌تواند بحث را ملموس‌تر كند. یكی از نكاتی كه این روزها بسیار به آن پرداخته می‌شود، كلمه «توسط» است. یادداشت‌های كوتاه در اینترنت درباره غلط بودن كاربرد كلمه مادرمرده «توسط» به عرصه‌ای برای عرض‌اندام و اظهار وجود تبدیل شده است. این یادداشت‌ها اگرچه جمله‌های به ظاهر متفاوتی دارند، اما ساختارشان فرق چندانی با هم ندارد. نقل چند جمله از «غلط ننویسیم» ابوالحسن نجفی ترجیع‌بند این یادداشت‌هاست. 
علت غلط بودن «توسط»؟ لابد چون استادی مثل نجفی گفته و دلیلی برایش ارائه كرده، نباید در آن تردید كرد. ابوالحسن نجفی چهره قابل ستایشی در عرصه زبان و ادب فارسی است، اما این دلیل نمی‌شود كه او و كتابش را توامان مبدا و مقصد زبان فارسی بدانیم. نجفی می‌گوید كه كاربرد «توسط» در جملات مجهول، تحت‌تاثیر ترجمه زبان‌های خارجی رایج شده است و سپس توضیح می‌دهد كه چرا «نباید» در زبان فارسی از آن استفاده كرد. مشكل همین باید و نبایدهاست. آقای نجفی حق داشته كه از نگاه خودش برای دستور زبان فارسی محدوده‌ای تعیین كند، اما مضحك است كه با تعطیل‌كردن نهاد عقل، «غلط ننویسیم» را توضیح‌المسائل تلقی كنیم و هر آنچه را كه مغایر با آن است، مطلقاً «غلط» بشماریم. 
برگردیم به كلمه «توسط». بله، درست است، این كلمه همیشه در زبان فارسی بوده، اما كاركرد جدیدش را از زبان‌های خارجی گرفته است. خب، كه چی؟ آیا صرف اینكه از ساختار یك نوع جمله در زبان خارجی استفاده شود، باید یكسره ردش كرد؟ اتفاقاً باید خوشحال باشیم كه در این مراوده با زبان‌های دیگر زبان فارسی گسترده می‌شود. وقتی می‌شود جمله را به زبان فارسی، اما با ساختاری برگرفته از زبان دیگر بنویسیم و به راحتی خوانده شود، چه اشكالی دارد؟ در جمله: «كتاب...  توسط ناشر...  منتشر شد.» چه اشكال نگارشی و مفهومی وجود دارد و چه اختلالی در خوانش ایجاد می‌كند؟ درست است كه می‌توان این جمله را به صورت «ناشر...  كتاب...  را منتشر كرد.» نوشت، اما دقت كنیم، «می‌توان» نه اینكه «باید» این‌گونه نوشت. این دو ساختار می‌توانند در كنار هم زندگی كنند. در نتیجه به اندوخته زبان فارسی افزوده می‌شود. 
مدرنیته چه در ایران و چه در سایر نقاط جهان، با شتابی كم‌نظیر بر همه‌چیز و ازجمله زبان تاثیر می‌گذارد. مثلا چه كسی فكر می‌كرد نرم‌افزاری به نام فتوشاپ در زبان انگلیسی به فعل تبدیل شود، همین‌طور موتور جستجوی گوگل؟ حالا انگلیسی‌زبانان از گوگل ‌كردن اطلاعات مورد نیاز و از فتوشاپ‌كردن تصاویر حرف می‌زنند. 
نكته عجیب اینكه بسیاری از قائلان به عدم دست‌بردن در ساختار رسمی زبان، در عرصه فرهنگ و هنر و فلسفه به نسبی‌بودن اعتقاد دارند و به‌شدت به بنیادگرایی در ساحت عقل معترضند؛ اما وقتی پای زبان پیش كشیده می‌شود، در نهایت انسداد و انجماد فكری عمل می‌كنند. 
چندی پیش در جلسه نقد و بررسی یك مجموعه شعر، یكی از منتقدان بحث را به آنچه خود «اشتباه بزرگ میرباقری در مختارنامه» می‌نامید، كشاند. از نظر او میرباقری با استفاده از عبارت «سخن‌ كردن» مرتكب اشتباه فاحشی شده. هم او معتقد بود سال‌هاست نویسندگان ما «به سخره گرفتن» را به «اشتباه» به معنای «تمسخركردن» به‌كار می‌برند، چراكه به گفته او «به سخره گرفتن» در فرهنگ دهخدا به معنای «بیگاری كشیدن» است. من از كلمه «سخن‌كردن» خوشم نیامد، اما دلیلی نمی‌بینم كه كارگردانی مثل میرباقری را به‌خاطر تلاش برای ساختن یك مصدر جعلی «گناهكار» بدانم. در مورد «به سخره گرفتن» هم بازگشت به معنایی كه در لغتنامه دهخدا آمده، بیشتر شبیه شوخی است، دقیقاً برعكس شاید بهتر باشد لغتنامه‌نویسان بعدی، معنای مصطلح «به سخره گرفتن» را به آن اضافه كنند، نه اینكه كاربران میلیونی زبان را تحت فشار قرار دهند كه نباید از این عبارت استفاده كنند. 
زبان، پدیده‌ای سیال است و بسیار پیچیده. زبان متاثر از وقایع سیاسی و اجتماعی دستخوش تغییر می‌شود كه با اندكی تحقیق در هویت زبان در تاریخ می‌توان پی برد این تغییرات، طبیعی و جزئی از ذات زبان است. زبانی كه تغییر نكند، پیش نمی‌رود. عدم تغییر زبان به معنای انسداد در امر تفكر است. چراكه انسان با كلمات، با زبان فكر می‌كند و درباره چیستی هستی می‌اندیشد. 
مخلص كلام اینكه زبان فارسی نیازی به پلیس ندارد و هیچ‌كس نمی‌تواند برایش «باید» و «نباید» تعیین كند. زبان فارسی میراثی است كه برای تك‌تك ما باقی مانده. بنابراین همچنان كه استاد میرجلال‌الدین كزازی حق دارد، ‌بخشی از زبان را متعلق به خود بداند و دیگران را از به‌كار بردن كلمات «ناسره» بر حذر دارد؛ شاعران، نویسندگان و حتی كلیت جامعه هم به‌عنوان دیگر صاحبان زبان از این حق برخوردار هستند كه با زبان مادری‌شان مراوده داشته باشند. زبان فارسی، تاریخی پرجنب و جوش دارد كه رخدادهایی همچون حمله مغول‌ها را هم تجربه كرده است. در آن قرن‌ها نه شورای گسترش زبان فارسی وجود داشت كه برای كلمات فرنگی معادل‌های عجیب پیشنهاد كند و ‌نه پلیس‌های زبانی كه كتاب «غلط ننویسیم» را علم می‌كنند. زبان فقط یك وسیله برای ارتباط نیست. زبان ابزار اندیشه هم نیست. زبان در اندیشه تنیده شده است. از یاد نبریم كه انجماد زبان، انسداد فكری را به همراه دارد.


منبع : http://www.farheekhtegan.ir/content/view/28826/40/

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 10:46  توسط سعیده  | 

چگونه زبان فارسی زبان علم شد؟


سید مسعود علوی


«… اشعه نور همیشه به خط مستقیم حرکت می‌کند چون شعاع وارد بر سطح مستوی مصقول (عکاشه) شود بدو جزء قسمت گردیده یکی منعکس می‌شود و به همان فضای نخستین بر می‌گردد و دیگری منکسر می‌شود در صورتی‌که سطح مکان در دو شعاع مشف باشد و از آن به فضای دوم عبور می‌کند و اگر سطح مذکور کثیف است این قسمت از شعاع نشف و بلع می‌شود…»

متن بالا بخشی از کتاب حدائق الطبیعه نوشته ژنرال دکتر میرزا تقی خان کاشانی است که در سال ۱۲۶۱ هجری شمسی برای آموزش فیزیک به دانش آموزان نوشته شده است [۱]. نخستین چیزی که با خواندن آن به ذهن می‌رسد، دشواری کار دانش آموزانی است که قرار بوده با خواندن این کتاب فیزیک بیاموزند. اما در واقع دشواری‌های بزرگ‌تر در راه نویسندگان این کتاب‌ها بود که در میان نخستین کسانی بودند که کوشیدند دانش‌های نوین را به زبان فارسی توضیح دهند و ترجمه کنند. در جهان غرب این دانش‌ها پس از دوران نوزایی اندک اندک پدید آمده بود و انباشته شده بود و همزمان با تکوین تدریجی خود زبان مناسب خود را نیز پرورده بود. در اروپا در همان‌حال که نظریه‌های جدید علمی مطرح شده و در کتاب‌های گوناگون علمی بازگویی شده و مورد بحث قرار گرفته بود، واژه‌ها و اصطلاح‌های علمی مناسب نیز از زبان‌های لاتین، یونانی و یا دیگر زبان‌های اروپایی گرفته شده و به صورت معیار درآمده بود، در حالی که دانشمندان و آموزگاران ایرانی به یکباره با مسئولیت ترجمه و آموزش انبوهی از نظریه‌ها و مفهوم‌های جدید روبرو شده بودند که هیچ پیشینه‌ای در آثار علمی فارسی نداشت.
زمانی که برخی از نخستین آموزگاران مدرسه دارالفنون دست به کار نگارش کتاب‌های علمی فارسی شدند، چند سده بود که ایرانیان به کلی از جریان تحول دانش‌های جدید برکنار مانده بودند و بدین ترتیب زبان فارسی نیز در بیان مفهوم‌ها و نظریه‌های تازه نارسا و ناکارآمد شده بود. اینگونه بود که مترجمان و نویسندگان دارالفنون هر جا به اصطلاح علمی یا فنی تازه‌ای که در علوم قدیم سابقه نداشت، بر می‌خوردند، آن را به عربی بر می‌گرداندند و یا اصل فرانسوی را به کار می‌بردند [۲].

دوران بارآوری و بالندگی
زبان فارسی در بیان مفهوم‌ها و نظریه‌های علمی همیشه آنقدر ناتوان به نظر نمی‌رسید. در واقع برخی از نخستین کتاب‌هایی که در اواخر سده چهارم هجری به زبان فارسی دری نوشته شدند، کتاب‌های علمی بودند و در سده پنجم کتاب‌های علمی بسیاری به زبان فارسی نوشته شده بود. ابوعلی سینا و ابوریحان بیرونی کتاب‌هایی به زبان فارسی نوشته بودند که در آن‌ها واژه‌های علمی فارسی بسیاری ساخته شده بود. بیرونی واژه‌هایی مانند استاره شمر (منجم)، پاییدن (رصد کردن)، خرمن (هاله)، ستاره یاب (اسطرلاب)، نیمروزان (نصف النهار) و ستارگان رونده (سیارات) را به جای واژه‌های عربی رایج به کار برده بود. گر چه تا سده‌های اخیر زبان عربی در ایران زبان اصلی کتاب‌های پزشکی، علمی و فلسفی باقی ماند، اما همواره در کنار کتاب‌های عربی کتاب‌های علمی فارسی نیز نوشته می‌شد تا اینکه با چند سده رکود علمی در ایران تالیف و ترجمه و نظریه‌پردازی کاهش یافت و بدین ترتیب زبان علمی نیز از بالش فرو ماند.

امید‌ها و تلاش‌ها
پس از نخستین تلاش‌های جدی برای ترجمه و نگارش کتاب‌های علمی به زبان فارسی و آشکار شدن کاستی‌های زبان فارسی، در سال‌های آغازین این سده کوشش‌های بسیاری برای وضع اصطلاح‌های نو و واژه‌های علمی آغاز شد. افراد و گروه‌های جداگانه‌ای دست به کار واژه‌گزینی شدند و جداگانه معادل‌های بسیاری برای واژه‌های علمی وضع کردند. در سال ۱۳۱۱ در دارالمعلمین عالی انجمنی برای واژه‌گزینی علمی به سرپرستی دکتر عیسی صدیق و زیر نظر دکتر حسین گل گلاب و دکتر محمود حسابی بنا نهاده شد که معادل‌هایی برای ۳۰۰۰ اصطلاح علمی وضع کرد و بیشتر این معادل‌ها از پذیرش همگانی برخوردار شد [۳].
از آنجا که واژه‌گزینی در گروه‌های گوناگون و جداگانه دنبال می‌شد و گاه دچار زیاده‌روی و سلیقه‌های شخصی افراد می‌شد، در خرداد ۱۳۱۴ فرهنگستان ایران برای هماهنگ کردن کار واژه‌سازی بنیان گذاشته شد. در این فرهنگستان دانشمندان آشنا به دانش‌های قدیم و جدید مانند سعید نفیسی، بدیع الزمان فروزانفر، عبدالعظیم قریب، محمدعلی فروغی، محمدتقی بهار، رشید یاسمی، عباس اقبال آشتیانی، ابراهیم پورداود، محمود حسابی، غلامحسین رهنما و حسین گل گلاب همزمان عضویت داشتند. دستاوردهای این همنشینی فرخنده تاثیری ماندگار بر روند تحول زبان فارسی گذاشت.
بسیاری از واژه‌هایی که در فرهنگستان ایران ساخته شد آن چنان در زبان فارسی پذیرفته و رایج شده‌اند که شاید برای برخی شنیدن اینکه این واژه‌ها هفتاد سال پیش در زبان فارسی وجود نداشته‌اند یا در معنای امروزی به کار نمی‌رفته‌اند، شگفت‌انگیز باشد.
دارایی (مالیه)، بهداری (صحیه)، دادگاه (محکمه)، دادگستری (عدلیه)، شناسنامه (ورقه هویت)، گزارش (راپورت)، درآمد (دخول) و شهرستان (ولایت) در شمار واژه‌هایی هستند که در زبان گفتار روزمره ماندگار شده‌اند. به همین ترتیب واژه‌های علمی بسیاری نیز ساخته شد که بزودی در متن‌های علمی جایگزین واژه‌های اروپایی و عربی گردید. از میان آن‌ها می‌توان واژه‌های زیر را بر شمرد: آمار (احصاییه)، چگال (منکثف/ کثیف)، بازتاب (رفلکس)، واگرا (متباعد)، پالایش (تصفیه)، توان (قوه)، دگردیسی (متامورفوز)، سنگواره (فسیل)، مهره‌دار (ذوفقار) و فشارسنج (میزان الضغطه).
برخی از واژه‌های ساخته شده نیز پذیرش همگانی نیافتند و نتوانستند جای واژه‌های رایج را بگیرند. مانند: بدگواری (سوء هاضمه)، ریشگی (رادیکال)، سوخت پاش (ژیگلور)، غند (جرم)، پوشینه (کپسول)، کاربراتور (سوخت آما) و ترازی (افقی).
همچنین فرهنگستان بجای برخی از ترکیب‌های ناهموار عربی که در نامه نگاری‌های اداری کاربرد داشت، برابرهای خوش‌ساخت پیشنهاد کرد که بعنوان نمونه می‌توان به این عبارت‌ها اشاره کرد: من حیث المجموع (روی هم رفته)، مفصله الاسامی (نامبردگان)، طوعا و کر‌ها (خواهی نخواهی)، در این حیص و بیص (در این گیر و دار) [۴].
واژه‌ها و اصطلاح‌های پیشنهادی فرهنگستان به وسیله بخشنامه به سازمان‌ها و اداره‌های دولتی اعلام می‌شد و کاربرد آن‌ها الزامی بود.

شکوفایی دوباره
هر چند برخی از ساخته‌های فرهنگستان ایران اندک اندک فراموش شد و هیچگاه رواج نیافت، اما کوشش‌های فرهنگستان و گروه‌ها و افراد مستقلی که در این زمینه کار می‌کردند، رفته رفته اثرگذار شد و یاری کرد که زبان فارسی برای بیان موضوع‌های علمی و فنی کارآمد‌تر و رسا‌تر شود. همچنین پذیرش و رواج برخی از این نوواژه‌ها در زبان گفتار یا در متن‌های علمی راه را برای واژه‌سازی با ساختن ترکیب‌های تازه‌تر با آن‌ها یا ساختن شکل‌های قیاسی همانند آن‌ها هموار کرد. چنان که ساختن «جشنواره» برای «فستیوال» راه را برای ساختن «ماهواره» هموار کرد و شاید راه ساختن جشنواره را نیز ساختن «سنگواره» پیش از آن هموار کرده بود. و یا کسی که «پیشوند» و «پسوند» را رواج داد راه را برای «شهروند» هموار کرد [۵]، بدین ترتیب استفاده از توانمندی‌های دستگاه واژه‌سازی زبان فارسی برای ساخت واژه‌های تازه نه تنها واژه‌های جدیدی برای پدیده‌های نو در اختیار ما می‌گذارد، بلکه باعث بارآوری و زایایی بیشتر آن می‌گردد.

راه پیش رو
از آن سال‌ها تا کنون کتاب‌ها و مقاله‌های علمی منتشر شده به زبان فارسی رشدی فزاینده داشته است و شمار افزونتری از دانشمندان و پژوهشگران دست اندرکار نگارش و ترجمه آثار علمی و گزینش برابرهای مناسب فارسی برای اصطلاح‌های علمی بوده‌اند. مطالب علمی و فنی در رشته‌های گوناگون به زبان فارسی نوشته شده‌اند و به تدریج زبان فارسی برای بیان آن‌ها پرورده شده است. واژه‌ها و اصطلاح‌های بسیاری در معناهای دقیق و مشخص پذیرش همگانی یافته و یکدست شده است و بدین ترتیب متن‌های علمی فارسی روشن‌تر و گویا‌تر شده است.
یک بار دیگر به متن آغازین این مقاله نگاهی بیاندازید و آنرا با نوشته‌های دیگر این مجله مقایسه کنید. روشنی و رسایی متن‌های علمی فارسی امروز نتیجه علاقه، دقت و تلاش آموزگاران، نویسندگان، مترجمان و ویراستارانی است که پیش از این برای توانمندسازی زبان فارسی کوشیده‌اند و این راه هنوز ادامه دارد. پرورش یک زبان توانمند و کارآمد برای رفع همه نیازهای یک زندگی مدرن هدف نهایی این تلاش ارزشمند است؛ هدفی که هر یک از ما می‌تواند با کاربرد آگاهانه و مسئولانه زبان فارسی در نزدیک شدن به آن مشارکت کند.

مراجع:
۱- سید جعفر مهرداد، تطور زبان فارسی در آموزش فیزیک، فصلنامه رشد آموزش فیزیک، شماره ۳۰ و ۳۱، پاییز و زمستان ۷۱
۲-۳- دکتر رضا صادقی مهر، تجربه‌های زبان فارسی در علم، مجموعه مقالات سمینار زبان فارسی، زبان علم، چاپ اول، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۲
۴- حسن کیانوش، واژه‌های برابر فرهنگستان ایران، انتشارات سروش، ۱۳۸۱
۵- داریوش آشوری، بازاندیشی زبان فارسی، چاپ سوم، نشر مرکز، ۱۳۸۲

نقل از سایت http://persianlanguage.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 14:18  توسط سعیده  | 

ماهیت و نقش هنجار ها در ترجمه


فعالیت‌های مرتبط با ترجمه را با عطف نظر به معنا و اهمیت فرهنگی آنها بهتر می‌توان به بحث و بررسی نهاد. ترجمه را بیش و پیش از هر چیز باید به واسطه نقش آفرینی آن در عرصه اجتماع، مطمح نظر قرار داد. به بیان ساده، ایفای نقش اجتماعی ترجمه یعنی به انجام رساندن کارکردی که مورد انتظار جامعه است. در هر محیط فرهنگی‌ای، برای نام گرفتن به عنوان یک مترجم باید ملزوماتی را در نظر داشت که از آن جمله است فراگیری مجموعه‌ای از هنجارها به منظور تعیین اینکه رفتار خاصی را می‌توان مناسب تلقی کرد یا خیر و همچنین توجه به تمامی عواملی که رفتاری را محدود و مشروط می‌کنند. فرایندهایی که از خلال آنها افراد توانایی خویش را به عنوان مترجم باور می‌کنند، تاکنون کمتر به شکل جدی مورد مطالعه قرار گرفته‌اند. در این ارتباط، ماهیت هنجارهای اکتسابی و نقش آنها در جهت‌دهی فعالیت‌های ترجمه‌ای در محیط‌های خاص اجتماعی و فرهنگی از اهمیت بسیاری برخوردار است.

از جنبه اجتماعی- فرهنگی، ترجمه را باید با در نظر داشتن انواع و درجات مختلفی از الزامات و محدودیت‌ها به بحث کشید؛ الزاماتی که گستره آنها فراتر از خود متن است و تفاوت‌های نظام‌مند میان زبان‌ها و سنت‌های مبتنی بر متن یا حتی ظرفیت و محدودیت‌های سیستمِ شناختی مترجم به عنوان واسطه‌ای ضروری را دربرمی گیرد. در واقع، حتی شناخت هم خود از عوامل اجتماعی و فرهنگی تاثیر می‌پذیرد یا در اثر این عوامل، اصلاح و تعدیل می‌شود. تفاوت شرایط مترجمان در بسیاری از مواقع ریشه در تفاوت و تنوع متون و مخاطبان آنها دارد؛ امری که به‌کارگیری راهبردهای مختلف و حتی ارائه آثاری کاملا متفاوت ازسوی مترجمان را موجب می‌شود.

الزامات اجتماعی- فرهنگی ترجمه معمولا دو شکل به خود می‌گیرند؛ شکل عمومی که قواعدی تقریبا مطلق را شامل می‌شود، و شکل خاص و فردی که با شیوه و سبک ویژه هر مترجم ارتباط می‌یابد. فضای بین این دو جنبه (که آنها را می‌توان دو حد یک پیوستار تلقی کرد)، گستره‌ای از عوامل میان‌ذهنیتی و مرتبط با هنجارها را دربرمی گیرد. هنجارها خود، زنجیره و پیوستاری درجه بندی شده را شکل می‌دهند که روی آن، هم هنجارهای قوی‌تر(مشابه شکل عمومی) وجود دارند و هم هنجارهای ضعیف‌تر(مشابه شکل خاص و فردی). نِسبی بودن انواع گوناگون الزامات و محدودیت‌ها را هم نباید از نظر دور داشت. بدین ترتیب، آنچه درون گروهی خاص صرفا به عنوان یک شیوه رفتاری مطلوب مورد توجه قرار می‌گیرد، ممکن است ازجانب بخشی دیگر از جامعه، الزام آور و اجباری تلقی شود. این الزام هم می‌تواند برحسب عوامل انسانی (مترجمان) باشد و هم در زمینه نوع فعالیت (تفسیر و...). الزامات رفتاری یاد شده را می‌توان حتی از حیث هنجارها بازتعریف کرد. براین اساس، قواعد عمومی را هنجارهای عینی برمی شمارند و شیوه خاص و فردی را هنجارهای ذهنی.

جامعه شناسان و روان شناسان اجتماعی، هنجارها را از دیرباز به عنوان ارزش‌های عمومی یا عقاید مشترک یک اجتماع تعریف کرده‌اند؛ یعنی آنچه در موقعیتی خاص، درست و غلط، مناسب و نامناسب، مجاز و ممنوع یا از جنبه رفتاری ویژه ای، قابل تحمل و غیرقابل تحمل است. افراد معمولا هنجارها را طی فرایند اجتماعی‌شدن می‌آموزند. این هنجارها همیشه دربردارنده نوعی ضمانت اجرایی یا فشار اخلاقی (بالقوه و بالفعل یا مثبت و منفی) هستند. درون هر اجتماع، هنجارها به مثابه معیاری برای ارزیابی رفتار افراد مورد استفاده قرار می‌گیرند و کارایی و تاثیرگذاری آنها به افراد امکان می‌دهد رفتار خود را نظم بخشند.

اهمیت هنجارها تنها جنبه مَجازی و استعاره‌ای ندارد؛ بلکه برحسب موقعیت نِسبی‌شان در پیوستاری که از آن یاد شد (الزامات ترجمه)، واقعی و تعیین کننده هم به شمار می‌آید. هنجارها مفهوم کلیدی همه تلاش‌هایی هستند که ارتباط فعالیت‌ها را از منظر اجتماعی به کاوش می‌نهند. گستردگی موقعیت‌هایی که هنجارها در آنها به کار می‌آیند موجب شده تا مفهوم هنجار به عامل عمده تثبیت و نگهداشت نظم اجتماعی بدل شود. همین امر درباره فرهنگ‌ها و نظام‌هایی که بنیان آنها را تشکیل می‌دهند هم صدق می‌کند. 

امکان سر زدن رفتارهایی که با هنجارهای رایج و غالب جامعه همنوا نیست، همیشه وجود دارد و عدم تمکین در برابر هنجارها در موارد خاص لزوما به بی‌اعتبار شدن آنها نمی‌انجامد؛ هرچند نباید انتظار داشت که این رفتارها را در پیش گرفت و هزینه‌ای هم نپرداخت. در بررسی رفتارهایی که تحت کنترل هنجارها هستند، ضرورتا نمی‌توان میان خود هنجارها و صورت‌بندی آنها در زبان، انتظار یکسانی و همانندی داشت. در واقع صورت‌بندی‌های زبانی را باید بازتاب آگاهی از وجود هنجارها و اهمیت خاص آنها تلقی کرد و در عین حال، از نقش این صورت‌بندی‌ها در کنترل رفتار (تحمیل هنجارها و نه صرفا برعهده داشتن مسؤولیت آنها) و احتمال اینکه تحریف شوند،‌ غفلت نورزید.

ترجمه به عنوان فعالیتی که حداقل دو زبان و دو سنت فرهنگی را دربرمی گیرد، دست‌کم دو مجموعه از نظام‌های هنجاری در هریک از این سطوح را شامل می‌شود. بنابراین، ارزش ترجمه را می‌توان از جنبه دربرگیری دو عنصر حائز اهمیت، مورد توجه قرار داد: 1- به عنوان یک متن در یک زبان خاص، ترجمه قادر است خلأهای یک فرهنگ یا یک بخش معین از جامعه را بپوشاند و 2- نقشی که این مقوله در بازنمایی زبان‌ها و فرهنگ‌های دیگر ایفا می‌کند. به طور معمول، عمل ترجمه در درون یک فرهنگ- نمایانگر هنجارمندی‌هایی ویژه است. از این روی، افراد یک فرهنگ، حتی هنگامی که نمی‌توانند تبیین روشنی از انحراف به دست دهند- باز هم قادرند از عدم وفاداری یک مترجم به شیوه‌های عمل روا شمرده شده، سخن بگویند.

یک مترجم هم می‌تواند به هنجارهای متن اصلی (و به واقع زبان و فرهنگ مبدأ) تن دهد و هم این امکان را دارد که هنجارهای فرهنگ و زبان مقصد را به کار بندد. محتمل است که گرایش اول، ناهمسازی‌هایی با هنجارها و رویه‌های زبان مقصد در پی آورد؛ به ویژه رویه‌هایی که فراتر از مقتضیات زبان شناختی صِرف هستند. گرایش دوم هم نظام‌های هنجاری فرهنگ مقصد را به عاملی تعیین کننده در فعالیت ترجمه‌ای بدل می‌سازد. نباید از نظر دور داشت که دخل و تصرف در متن اصلی، غالبا با هزینه‌هایی اجتناب ناپذیر همراه خواهد بود. بدین ترتیب- درحالی‌که وفاداری به هنجارهای متن اصلی را می‌توان معیاری برای کفایت و بَسَندگی ترجمه دانست- التزام به هنجارهای فرهنگ مقصد را می‌توان ملاکی برای قابل پذیرش بودن ترجمه به شمار آورد. درصورتی‌که پایبندی به هنجارهای متن اصلی لازم شمرده نشود، احتمال رواج یافتن ترجمه غیرمستقیم افزایش می‌یابد و حتی ممکن است این نوع ترجمه بر ترجمه مستقیم ترجیح داده شود. 

موضوع حائز اهمیت دیگر این است که حتی ترجمه‌های کاملا وفادار به متن اصلی هم متضمن تغییراتی در آن هستند و این مهم، امری فراگیر و جهان‌شمول است. از آنجا که فاصله گرفتن از الگوهای متن اصلی را نه به یک شکل، که به طرق گوناگون می‌توان به انجام رساند، واقعیت‌بخشی به تغییرات به اصطلاح متعهدانه را هم نمی‌توان بدون حاکمیت هنجارها به اجرا درآورد.

در بحث هنجارها، اهمیت آنچه را موسوم به هنجار نخستین یا اولیه (initial norm) است، نباید کم جلوه داد. این هنجارها را به دلیل فرادستی بر هنجارهای خاصی که متعلق به سطوح پایین‌تر و مشخص ترند، چنین می‌نامند. این مفهوم را بیش از هر چیز باید ابزاری تبیینی قلمداد کرد. در زمینه ترجمه- صرف‌نظر از گرایش‌های سطح کلان- تصمیمات سطوح خرد را هنوز هم می‌توانیم برحسب تقابل کفایت و قابلیت پذیرش (که در سطور پیشین بدان اشاره شد) به کاوش گذاریم، تصمیماتی که در ترجمه گرفته می‌شود، ضرورتا مستلزم برقراری توازن میان این دو حد است؛ حدودی که هنجار نخستین آنها را ایجاب می‌کند. بیشتر مطالعاتی که تاکنون با محوریت مساله هنجارها به اجرا درآمده‌اند، این پرسش و ادعا را به بررسی گذاشته‌اند که آیا می‌توان یک شکل از رفتار هنجارمند را برای هر نوع ترجمه‌ای (ادبی، فلسفی یا ترجمه کتب مقدس و...) به کار گرفت یا خیر.

هنجارها نه تنها ترجمه انواع متون، که تمامی مراحل رویداد ترجمه را هم متاثر می‌سازند و از این روی در هر سطحی از محصول نهایی می‌توان بازتاب آنها را مشاهده کرد. دو گروه گسترده از هنجارهایی را که در مبحث ترجمه به کار می‌آیند می‌توان از یکدیگر متمایز ساخت؛ هنجارهای مقدماتی (preliminary) در برابر هنجارهای عملیاتی (operational).

هنجارهای مقدماتی، دو مجموعه عمده از ملاحظات را که غالبا رابطه متقابلی دارند، دربرمی‌گیرند. اولین دسته از این ملاحظات با وجود و ماهیت واقعی سیاستگذاری‌ها در حوزه ترجمه سروکار دارند و دسته دوم با صراحت و بی‌واسطه‌گی ترجمه. سیاستگذاری ترجمه با عواملی ارتباط می‌یابد که بر انتخاب انواع متون تاثیر می‌گذارند. برای زیرگروه‌های مختلف و همچنین عوامل و گروه‌های متنوع انسانی، سیاست‌های متفاوتی هم می‌توان به کار گرفت و به عنوان مثال، سیاستگذاری متون ادبی را از متون غیرادبی تفکیک کرد. دسته دوم از ملاحظات که پیرامون صراحت لهجه در ترجمه‌اند، آستانه تحملی را شامل می‌شوند که درخصوص برگرداندن یک متن به زبانی دیگر وجود دارد. در این زمینه باید به سؤالاتی از این قبیل پاسخ داد: آیا روی آوردن به ترجمه غیرمستقیم مجاز است؟ چنین ترجمه‌ای چه نوع منبع و متن یا کدام دوره زمانی را دربرمی‌گیرد؟ محدودیت‌ها، ترجیحات و میزان تساهل در این شکل از ترجمه چیست یا به چه میزان است؟ واسطه‌گری میان زبان‌ها به چه نحوی به انجام می‌رسد؟ و... .

هنجارهای عملیاتی به تصمیماتی که طی خود عمل ترجمه اتخاذ می‌شوند، سمت و سو می‌بخشند و بر قالب و چهارچوب متن (یعنی شیوه‌های توزیع محتواهای زبان شناختی در آن) تاثیر می‌نهند. این هنجارها همچنین در ساختاردهی به متون و صورت‌بندی‌های زبانی نقش دارند. بنابراین، رابطه میان زبان مبدا و مقصد مستقیما یا به شکلی غیرمستقیم تابع هنجارهای عملیاتی است. به دیگر سخن، تغییر و عدم تغییر، هر دو وابسته به این نوع هنجارها هستند و این یعنی آنچه باید از متن حذف یا بدان افزوده شود و تغییر محل مطالب و بخش‌های یک متن هم تحت تاثیر هنجارها به وقوع می‌پیوندد. 

البته چهارچوب مشخص و تعریف شده‌ای برای این‌گونه تغییرات وجود ندارد. به عنوان مثال، حذفیات گسترده در یک متن غالبا متضمن تغییراتی در بخش‌ها و قسمت‌های مختلف آن است؛ خاصه اگر حد و مرز روشنی برای آنچه باید حذف شود (جمله، پاراگراف یا یک فصل) تعریف نشود. همچنین وقتی محل قرار گرفتن مطلبی تغییر کند، جای خالی آن را باید با مطلبی دیگر پر کرد.

هنجارهای متنی- زبان‌شناختی (Textual-linguistic) هم نوع دیگری از هنجارها به شمار می‌آیند که بر چگونگی صورت‌بندی ترجمه یا نوع جایگزینی‌های زبان‌شناختی و متنی (با عطف نظر به زبان مقصد) اثر می‌نهند. این هنجارها هم می‌توانند شکل عمومی به خود گیرند و از قاعده «ترجمه به خاطر خود ترجمه» تبعیت کنند و هم شکل خاص و مشخص که با انواع خاصی از متون یا صرفا شیوه ترجمه ارتباط می‌یابند. بعضی از این هنجارها مشابه هنجارهایی‌اند که تولید متون به شیوه غیرترجمه‌ای را هم تحت سیطره دارند اما نمی‌توان و نباید این امر را مسلم و بدیهی فرض کرد.

هنجارهای مقدماتی- چه به لحاظ منطقی و چه ازحیث گاه‌شناختی و ترتیب زمانی- بر هنجارهای عملیاتی تقدم دارند و البته این مهم به معنای نفی رابطه، تاثیر و شرطی‌سازی متقابل میان آنها نیست. با وجود این، رابطه میان این هنجارها را به هیچ روی نباید ثابت و معین پنداشت و درعین حال توجه داشت که چند و چونی این رابطه مولفه غیرقابل انکار هر مطالعه‌ای است که ترجمه را به عنوان فعالیتی هنجارمند به کندوکاو می‌نهد. همچنین نباید از رابطه این هنجارها با هنجار نخستین یا اولیه چشم پوشید.

هنجارهای عملیاتی را می‌توان به مثابه مدلی در نظر گرفت که ترجمه برمبنای آنها شکل وجودی پیدا می‌کند؛ خواه این ترجمه، هنجارهای متن اصلی را محقق سازد، خواه هنجارهای زبان مقصد را یا اینکه حد وسطی از این دو صورت را دربرگیرد. هر مدلی که ارائه‌گر دستورالعمل‌های اجرایی باشد، می‌تواند در نقش یک عامل محدودکننده هم ظاهر شود؛ بدین ترتیب که راه‌هایی را برگشاید و درعین حال، اختیاراتی را سلب کند. اگر ترجمه با اتکای صرف به هنجارهای زبان مبدا به انجام رسد و زبان مقصد نادیده گرفته شود، محصولی ساختگی و تصنعی به دست خواهد آمد. در این وضعیت دیگر نمی‌توان از وارد شدن یک ترجمه به فرهنگی خاص سخن گفت و بهتر است این عمل را تحمیل ترجمه به آن فرهنگ تلقی کنیم. حالت دوم هنگامی رخ می‌دهد که مترجم فرهنگ مقصد (فرهنگ خویش) را اولویت بخشد؛ این مساله که اینک بسیار رواج دارد، ممکن است سبب باعث تبدیل محصول نهایی به برداشت و روایتی دیگر از متن اصلی شود.

مطالعه هنجارها گامی ضروری در تحقق بخشیدن به اصل رابطه‌ای- کارکردی موسوم به هم‌ارزی یا هم‌ارزشی (equivalence) در ترجمه است؛ چراکه هنجارها نقشی اساسی در تعیین نوع و میزان هم‌ارزی ترجمه‌ها (همپایه بودن ترجمه با متن اصلی) دارند. به طور کلی کارایی هنجارهای مرتبط با ترجمه یا تحقق بخشیدن به اصل هم‌ارزی تا حد زیادی منوط به موقعیتی است که خود عمل ترجمه در فرهنگ مقصد دارد. اگر خواهان آن هستیم که جایگاه ترجمه در متن فرهنگ را به نحوی شایسته ارتقا بخشیم، باید ماهیت هنجارهای مرتبط با ترجمه را با هنجارهای حاکم بر تولید متون غیرترجمه‌ای به شکل تطبیقی به مطالعه و مقایسه گذاریم.

دو ویژگی مفهوم هنجار که بررسی آن را (ازجمله در مطالعات مربوط به ترجمه) دشوار می‌سازند عبارتند از خاص‌بودگی اجتماعی- فرهنگی هنجارها و ناپایداری آنها. ضرورتی وجود ندارد که یک هنجار خاص به یک شکل و میزان برای همه بخش‌های جامعه یا فرهنگ‌های مختلف به کار رود. اهمیت یک هنجار توسط سیستمی بدان داده می‌شود که این هنجار در آن شکل می‌گیرد. علاوه بر خاص بودن، هنجارها همچنین ناپایدار و متغیرند. تغییر هنجارها گاهی سرعت می‌یابد و زمانی دیگر به آهستگی رخ می‌دهد. در طول زندگی افراد، هنجارهای مربوط به ترجمه معمولا با دگرگونی‌های بنیادی مواجه می‌شوند. نقش نسبی عوامل مختلف در پویایی هنجارهای ترجمه هنوز هم آن‌گونه که باید و شاید مشخص نیست.

جایگاه فرد به عنوان یک مترجم ممکن است شکل موقت داشته باشد؛ به ویژه اگر وی نتواند خود را با شرایط و مقتضیات در حال تغییر سازگار کند یا اگر این انطباق و سازگاری کافی به نظر نرسد. این فرایند را نباید تنها از منظر دگرگونی نسل‌ها یا گروه‌های سنی به بررسی نهاد. اگرچه غالبا میان سن شخص و تعلق وی به خط فکری خاصی از ترجمه (مبتنی بر تقسیم‌بندی سه‌گانه قدیمی، شایع و پیشرو) همبستگی وجود دارد اما این امر را نمی‌توان قطعی پنداشت و از آن به عنوان نقطه شروع و چهارچوبی برای مطالعه هنجارها سود جست. به عنوان مثال مترجمان جوان به ویژه در مراحل اولیه فعالیت خود عمدتا رفتاری تقلیدی در پیش می‌گیرند و در حالی که انتظار می‌رود هنجارهای زمان خود را در نظر گیرند، مطابق هنجارهای قدیمی عمل می‌کنند و موجب تقویت آنها می‌شوند. به طور کلی، کثرت و تنوع هنجارهای ترجمه را باید به پیچیدگی موقعیت‌های زندگی نسبت داد.

امکان دست زدن به رفتارهای غیرهنجاری در ترجمه هم همیشه و در هر زمانی وجود دارد. افراد معمولا شیوه‌های رفتاری غیرهنجاری را به منظور استثنا و خاص جلوه دادن خود برمی‌گزینند. چنین رویه‌ای حتی ممکن است نظام موجود ترجمه را با بعضی دگرگونی‌ها مواجه سازد. پرسش بسیار حائز اهمیت در این مقوله این است که یک فرهنگ در چه شرایطی انتظار رخ دادن تغییر را دارد و تحت چه شرایطی هم آن را برنمی‌تابد.

مطالعه مستقیم عمل ترجمه را تنها از طریق تولیدات قابل دسترس آن می‌توان به انجام رساند. هنجارها مستقیما قابل مشاهده نیستند و این امر، بررسی رفتار ترجمه‌ای را با ویژگی‌هایی خاص مواجه می‌سازد. دو منبع عمده در تجدید سازمان هنجارهای ترجمه‌ای وجود دارد: متنی (textual) و فرامتنی یا برون‌متنی (extratextual). منابع متنی به خود متون ترجمه شده برمبنای انواع گوناگون هنجارها و همچنین صورت‌های تحلیلی ترجمه‌ها با نظر به انواع هنجارهای مقدماتی اشاره دارند. منابع فرامتنی صورت‌بندی‌های نیمه نظری یا انتقادی را شامل می‌شوند؛ مواردی همچون نظریه‌های تجویزی یا دستوری ترجمه، گزاره‌های بیان شده ازسوی مترجمان، ویراستاران، ناشران و دیگر افرادی که درگیر فعالیت ترجمه‌اند یا با آن سروکار دارند، ارزیابی انتقادی ترجمه‌های فردی در کنار تحلیل آنچه موسوم به مکتب مترجمان است و... .

تفاوت‌هایی بنیادی میان این دو نوع منبع وجود دارد. متون تولیدات اولیه رفتار هنجارمند به شمار می‌آیند و می‌توان آنها را نوعی بازنمایی بی‌واسطه تلقی کرد، درحالی‌که اظهارات هنجاری را باید فراورده‌هایی جانبی و فرعی دانست که موجودیت خود را از وجود و فعالیت هنجارها دارند.

بنابراین نظیر هر تلاشی که برای تدوین هنجارها صورت می‌گیرد، این اظهارات هم ممکن است دستخوش سوگیری و یکجانبه‌ نگری شوند و لازم است که جانب احتیاط را در بررسی آنها رعایت کرد.

ترجمه اساسا فعالیتی چند‌ وجهی به شمار می‌آید. عوامل تاثیرگذار بر این فعالیت را باید کاملا درهم تنیده و مرتبط درنظرگرفت و حتی به بهانه روشمندی هم آنها را جدای از یکدیگر به بررسی ننهاد. به علاوه نمی‌توان انتظار داشت که رفتار مترجم از نظام‌مندی کامل برخوردار باشد. تصمیمات مترجم برخاسته از انگیزه‌های مختلف است و حتی ممکن است که مساله‌ای مشابه، تصمیماتی متفاوت را برانگیزد. از این روی هماهنگی در رفتار ترجمه‌ای امری بعید می‌نماید. 

مطالعه هنجارها با توجه به اینکه آنها همواره محدود به گروهی اجتماعی و زمانی خاص هستند، تنها زمانی اثربخش خواهد بود که قوانینی عام برای رفتار ترجمه‌ای به دست آید؛ رفتاری که ماهیتا و به گونه‌ای اجتناب ناپذیر شکل پیشایندگرا (probabilistic) دارد. بی‌تردید تا مطالعه‌ای آغاز نشود، دستاوردی هم حاصل نخواهد شد و تا زمانی که این‌گونه است، نمی‌توان به پیشرفت‌های روش شناختی خوشبین بود. چنانچه ترجمه‌پژوهی را تا هنگام دست یافتن به روش‌های تحقیق نظام‌مندتر وانهیم، ممکن است هیچ‌گاه نتوانیم پژوهشی به انجام رسانیم.


گیدن توری/ ترجمه: مهدی ابراهیمی
برگرفته از: گروه مجلات همشهری

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 14:17  توسط سعیده  | 

چند راه انتخاب کتاب برای ترجمه ...


.
امیر مهدی حقیقت

مترجم ها جایزه های ادبی و فهرست پرفروش ترین کتاب ها همیشه راه مناسبی برای انتخاب 

کتاب بوده. می گویند چرخ را نباید دوباره اختراع کرد و از آنجا که کتاب هایی که همه ساله و 

چه بسا همه ماهه خارج از ایران منتشر می شوند کم نیستند، آنچه منتقدها و داورها و نیز 

مردم ینگه دنیا برمی گزینند، مترجمی را که بخصوص در ایران است و محروم از بسیاری امکانات

 اولیه مثل حتی ورق زدن و دیدن کتاب های تازه از نزدیک، از خیلی کارها بی نیاز می کند. من

 خودم «مترجم دردها» را از فهرست نامزدهای پولیتزر 2000 بیرون کشیدم.
اما خواننده ی دقیق بعد از اتفاقاتی که این سال ها در حوزه ی ترجمه های برق آسا افتاده 

خوب می داند که اگر یکی دو ماه بعد از برنده شدن یک اثر در ینگه دنیا ترجمه ای از آن ببیند 

باید به ترجمه شک کند. ترجمه که چای کیسه ای نیست که بیندازی توی آب جوش و تمام،

 ترجمه مثل آماده کردن یک فنجان چای تازه دم لب دوز و لب سوز است که ما ایرانی ها می

 دانیم چقدر باید سر صبر گذاشت دم بکشد. آنها که باتجربه ترند می دانند حتی باید چای

خشک را شست، و قوری خالی را چند دقیقه ای روی سماور گذاشت.
راه دیگر انتخاب کتاب این است که تو کتابی از یک نویسنده بخوانی و به مذاقت خوش بیاید و

 فکر کنی این نویسنده چند کتاب ترجمه نشده دارد و بروی آمارش را بگیری و سفارش بدهی 

برایت بفرستند یا بیاورند. این چنین شده که من کتاب های بعدی لاهیری را هم ترجمه کرده م- 

اول «همنام» و به تازگی «خاک غریب» .
آفت این دست انتخاب ها این است که یکهو می بینیم جوان های کم سن و سال آثار پیرهای 

کهنه کار ادبیات را که دوست داشته اند ترجمه کرده اند و این در حالی است که به قول 

مرحوم کریم امامی مترجم های استخوان خردکرده هم گاهی خود را شایسته ی ترجمه آن 

کتاب ها نمی دیدند- به دلیل پیچیدگی های نثر نویسنده یا اختلاف های فرهنگی یا گاهی از

 سر تن ندادن به حذفیات اجباری. بلایی که سر آثار نویسنده هایی از قبیل سالینجر آمده.
گاهی ممکن است مترجم در حال خواندن یا ترجمه ی یک کتاب، چیزی درباره ی کتاب دیگری

 بخواند- مثلا کتابی که یکی از شخصیت ها خوانده یا دارد می خواند. شاید خواندن همان 

عنوان کتاب برای مترجم کافی باشد تا برود ته و توش را درآورد؛ ببیند این کتاب چیست و مال 

کیست و چرا شخصیت داستان داشته می خوانده اش و چه بسا یکهو خودش را در حال 

ترجمه ی آن کتاب ببیند.
گاهی ممکن است ببینی نویسنده های مورد علاقه ات از چه کتابی خوششان می آید. در 

کتابفروشی های امریکا و انگلستان هر از چند گاه، مجموعه ای کتاب روی میزی مجزا می بینید

 که کتاب های مورد علاقه یک نویسنده معروف معاصرند یا- چنان که خودش گفته- کتاب هایی 

اند که بر او و قلمش تاثیر گذاشته اند. 
برای کسی که در ایران است اینترنت همیشه راه منحصربفردی است برای اینکه از این دست 

انتخاب های «کتابی» باخبر شود. همچنین اگر سایت های ادبی و صفحات فرهنگی روزنامه ها 

و مجلات را دنبال کند، گفت و گو با نویسنده های مورد علاقه اش را خواهد خواند و آمار کتاب 

های مورد علاقه ی آنها را در خواهد آورد و چه بسا یکی یا چند تا از آنها را ترجمه خواهد کرد.
گاهی حتی تئاتری خارجی می بینی یا متن نمایشنامه ای را می خوانی و چنان مجذوب اثر 

می شوی که پا از سالن تاتر بیرون نگذاشته می خواهی ببینی نویسنده اش چند نمایشنامه 

ی دیگر نوشته و آیا داستان و رمان هم در کارنامه اش هست یا نه. این اتفاق برای من افتاده و 

من با خواندن نمایشنامه های سام شپارد، نمایشنامه نویس و بازیگر امریکایی، در حال ترجمه 

ی مجموعه داستانش هستم - فعلاً- به اسم «رویای بزرگ بهشت».
چند راه کوتاه دیگر هم هست؛
گاهی ناشرها به تو پیشنهادهایی می دهند.
گاهی کسی از آن سوی آب کتابی به تو پیشنهاد می دهد که خوانده یا به دلیلی سر و صدا 

به پا کرده.
داشتن دوست های کتاب خوان و کتاب دوست هم خیلی مهم است و گاهی ناگهان

 پیشنهادهایی سر راهت قرار می گیرد که وقتی فکرش را می کنی می بینی حاصل جلسه 

ای دوستانه - شاید چند ماه یا چند سال قبل- بوده.
اینها چند راه است از شاید ده ها راهی که می توان کتابی را برای ترجمه انتخاب کرد. به هر 

حال مترجم در ایران امکانات بسیار محدودی دارد. نه نویسنده ی مورد علاقه اش را می بیند نه

 در داستان خوانی نویسنده ها شرکت می کند، نه کتاب ها به سادگی در اختیارش قرار می

 گیرند، نه کتابی که انتخاب می کند، ارزان به دستش می رسد، اما نکته ی مهم این است که

 در وجود مترجم شور و انگیزه ای باشد برای یافتن و شنیدن صداهای جدید و نوشته هایی که

 درهای جدیدی به روی زندگی خودش باز می کنند و درکش را از دنیا و انسان افزایش می

 دهند، و بعد داشتن شوق سهیم کردن این لذت با بقیه. اگر چنین باشد، او خود بهترین و

غنی ترین کتاب ها - از هر راه ممکن و با هر هزینه ای- خواهد یافت و ترجمه خواهد کرد، که 

می گویند؛
آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست


برگرفته از: روزنامه اعتماد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 14:16  توسط سعیده  | 

تاریخ و سنت ترجمه در ایران



دكتر احمد كریمی حكّاك
ترجمه ی دكتر مجدالدین كیوانی


زبان فارسی كه امروز در ایران، افغانستان و بخش هایی از آسیای مركزی صحبت می‌شود یكی از شاخه های هند و آریایی خانواده ی هند و اروپایی زبان ها، و دنباله ی مستقیم فارسی باستان و میانه است. افزون بر هزار سال، این زبان وسیله ی عمده ی گفتار روزانه و همچنین زبان علم، هنر و ادبیات در سرزمین ایران بوده است. پیش از سلطه ی استعمار، فارسی زبان تشكیلات دولتی، قضا، و فرهنگ در شبه قاره ی هند نیز بود. در زمان های گوناگون طی دوران های گذشته، فارسی در بخش هایی از قفقاز و در دربارهای عثمانیان زبان ادبیات بوده است. در حال حاضر، همه ی ایرانیان و تاجیكان، و اكثریتی از افغانان این زبان را به كار می‌برند. همچنین به دنبال انقلاب سال ۱۳۵۷ ایران، جنگ داخلی در افغانستان، و فروپاشی‌ِ اتحاد شوروی، فارسی به تدریج به صورت زبان جمعیت عظیم ـ و در حال رشدی ـ از مهاجران فارسی‌زبان در میان ملت های دیگر درآمده است.
ترجمه به فارسی تاریخچه‌ای دراز و پرماجرا دارد و در تكامل تمدن های ایرانی و ایرانی شده در سراسر آسیای غربی و فراسوی آن نقش مهمی ایفا كرده است. اطلاعات درباره ی ترجمه پیش از ظهور اسلام در سده ی هفتم میلادی بسیار ناچیز است. در ایران سده‌های میانی، داد و ستد میان عربی و فارسی، ویژگی اصلی و تعیین‌كننده ی فعالیت های مربوط به ترجمه بود. در پی‌‌ِ یورش های مغول و تاتار در سده‌های هفتم تا نهم هجری كنش و واكنش های تازه‌ای میان فارسی از سویی و شماری از زبان های هندی و تركی، از سویی دیگر، پدید آمد، و موجب پیچیده و گونه‌گون‌تر شدن این تاریخچه شد. از میانه‌های سده سیزدهم قمری، چه در ایران چه در سرزمین های فارسی زبان خارج از ایران، ترجمه از زبان های اروپایی بخش جدانشدنی از برنامه‌های گوناگون  امروزی‌سازی بوده است.
 

شاهنشاهی ایران‌ باستان
طبق دقیق‌ترین اطلاعات ما، پارسی باستان در هزاره ی دوم پیش از میلاد بر اثر امواج گونهه های مهاجم استپ های سیبری و شمال اروپا به فلات ایران راه یافت، و سرانجام زبان هخامنشیان (۵۵۹ ـ ۳۳۰ م) شد، سلسله ی پادشاهانی كه بزرگ‌ترین و نیرومندترین امپراتوری را در دنیای قدیم بنیاد نهادند. با این همه، پارسی باستان عمدتن در پرسیس، یعنی منطقه ی جنوب مركزی ایران امروزی، كه اكنون به فارس معروف است، صحبت می‌شد. تصور می‌رود كه ادبیات این زبان به طور شفاهی منتقل شده است، چون هیچ سابقه ی مكتوبی از آن نداریم. البته ما اوستا را دراختیار داریم، و آن كتابی دینی نوشته شده به زبانی است كه پژوهشگران آن را اوستایی نامیده‌اند، زبانی كه پیوستگی نزدیكی با پارسی باستان دارد.  گرچه اوستا در سده ی چهارم پیش از میلاد نگاشته شده است، دربردارنده ی پاره‌ای سرودهای زرتشتی است كه گمان می‌رود به زبان های ایرانی كهن‌تری است.
به تدریج پارسی باستان جای خود را به زبان های دیگر، از جمله پارتی و مادی (۱) داد. با این حال، در سراسر دوره ی میان هخامنشیان و ساسانیان، اوستایی زبان اصلی دین و فرهنگ زرتشتی باقی ماند. شاهنشاهی‌ِ هخامنشی چند زبانه بود، و بسیاری از اسناد آن نه تنها به زبان های گوناگون شاهنشاهی، بلكه به بابـ‌‌ِلی و عیلامی نیز نوشته می‌شد. باز هم اطلاعات ما درباره ی فعالیت های ویژه ی مربوط به ترجمه در میان این زبان ها آن اندازه کم و ناقص است كه امكان هیچ بحث فراگیری در زمینه ی روندها و الگوهای ترجمه را نمی‌دهد.
با بنیادگذاری سلسله ی ساسانی در ایران (۲۲۴ـ ٦۵۲ م) و ظهور فارسی میانه، معروف به پهلوی، رفته رفته آن اندازه اطلاعات درباره ی تبادل فرهنگی [میان گروه‌های زبانی] به دست می‌آوریم كه می‌توانیم بحث و بررسی های بسیار انجام دهیم. از پاره‌ای بخش های اوستا ترجمه‌هایی به فارسی‌ِ میانه در دست داریم، هر چند كه این ترجمه‌ها تحت‌اللفظی‌اند و در برخی جاها ابهام دارند. در اواخر دوره ی ساسانی، شمار این گونه ترجمه‌ها بسیار افزایش یافت؛ این شاید یكی از راه های مقابله با ظهور گرایش های انحرافی در آیین زرتشتی بود. بسیاری از ترجمه‌های باقی مانده از اوستایی به فارسی میانه خصلت دینی دارند و عنصرهای سامی به وفور در آن ها یافت می‌شود. برخی از آن ها در بردارنده ی برگردان هایی از اوستا و دیگر كتاب ها است كه یا به الفبای‌ِ اوستایی معروف به پازند (۲) نوشته شده، یا به خط عربی كه در سده‌های بعدی به كار گرفته شد.
همچنین می‌دانیم كه شاهان ساسانی مشوق ترجمه از یونانی و لاتین بودند. ایرانیان اطلاعات تاریخی بسیاری را كه در نتیجه ی هرج و مرج‌ِ پس از فتح ایران به دست اسكندر (۳۳۰ ق.م.) از دست داده بودند، از طریق این ترجمه‌ها باز به دست آوردند. شاپور اول فرمان داد تا ترجمه‌های زیادی از آثار یونانی و هندی صورت گرفته، در مجموعه‌هایی از متن های دینی گنجانده شود. شاپور دوم بر پایه ی اوصاف ارایه شده توسط تاریخ نویسان یونانی، مدعی بخش هایی از امپراتوری رم شد.
مهم‌تر این كه رواج گسترده ی فلسفه و علوم یونان در ایران درست پیش از ظهور اسلام می‌تواند در اصل نتیجه ی ترجمه‌هایی باشد كه اكنون به طور عمده از میان رفته است. در اوایل سده ی ششم میلادی، خسرو اول معروف به انوشیروان به تأسیس یك بیمارستان و یك مدرسه ی پزشکی در شهر گُندی شاپور فرمان داد. در آن جا فیلسوفان و پزشكان یونانی و سوری در كنار هم كاران ایرانی خود به كار مشغول شدند. این پادشاه همچنین دستور داد پَنْجه تَنْتَره به پهلوی ترجمه شود؛ این مجموعه حكایت های هندی پایه ی آثار بی‌شماری در ادبیات ایران پس از اسلام قرار گرفت.
بعدها، این اثر، شاید از راه ترجمه‌ها یا تلخیص‌های متأخرتری كه به سریانی صورت گرفته بود، بنیاد داستان های فراوانی در اروپای قرون وسطا شد. دایره المعارف های عربی و وقایع نامه‌ها نام چندین منبع مهم را كه دارای اطلاعاتی تاریخی درباره ساسانیان است آورده، و اطلاعات مندرج در آن ها را ضمیمه ی اطلاعات خود کرده‌اند. بر طبق این منابع، در اوایل سده ی اول هجری بسیاری از آثار ادبی هندی نیز به فارسی میانه برگردانده شد. افزون بر پَنْجه تَنْتَره، كه بعدها در آن تغییرهایی داده شد و به صورت كلیله و دمنه در آمد. این آثار هندی ، افزون بر حكایت های متعدد دیگر، شامل دو كتاب از كتاب های سندباد نیز بود.

ایران سده‌های میانی
 
در نیمه ی دوم سده ی اول هجری، اسلام به تدریج ولی پیوسته و بی‌وقفه در سرتاسر فلات ایران گسترش یافت. این رویداد نه تنها به لحاظ دینی، بلكه از نظر فرهنگی و زبانی نیز در زندگی ایرانیان نقطه ی عطف بی‌نظیری است. زبان فارسی ملموس‌ترین حلقه ی اتصال میان فرهنگ های پیش و پس از اسلام است. درست است كه فرو گذاشتن خط پهلوی ـ و گزیدن خط عربی به جای آن ـ به تغییرهای مهم زبان‌شناختی انجامید، خط جدید بسیار ساده‌تر و پیش رفته‌تر بود. افزون بر آن، هر جا خط عربی دارای حرف های بی صدای فارسی نبود، نشانه هایی برای آن ها به خط عربی افزوده شد. خلاصه، گزینش خط عربی برای فارسی، آن گونه كه برخی اصلاح‌طلبان نوگرا گمان كرده‌اند، باعث گسستگی های قابل ملاحظه‌ای نشد.
طی دو سده بعد، گروهی از ایرانیان فرهیخته تلاش هایی را در حوزه ترجمه رهبری كردند كه هدفش حفظ متن های ایرانی پیش از اسلام بود. آنان مهم‌ترین سندهای پهلوی ـ ادبی، دینی و جز آن ـ را به عربی برگرداندند به امید آن كه مندرجات آن سندها را در تنها شكلی كه احتمال باقی ماندنش وجود داشت، محفوظ نگه دارند. روزوه یا روزبه، كه به نام اسلامی اش عبدالله بن مقفّع (کشته شده در حدود ۱۴۲ ق) بیش تر شهرت دارد، پنجه تنتره و خوتای نامك (مجموعه‌ای از داستان های استوره‌ای از شاهان و قهرمانان ایرانی) را به عربی ترجمه كرد. به احتمال زیاد، او مسؤول ترجمه ی گزارش های مربوط به مزدك، اصلاحگرای سده ی ششم، و گزارش های مربوط به پی روانش، به عربی نیز هست.
چنین متن هایی، كه بعدها باز از عربی به فارسی نوین ترجمه شد، پایه ی شمار زیادی اطلاعات‌ِ مربوط به فرهنگ پیش از اسلام، به ویژه متن های آن، گردید. در میان متن های فارسی باقی مانده، سیاست‌نامه از سده ی پنجم هجری، و فارس نامه، از سده ی ششم هجری، به روشنی نشان می‌دهند كه ترجمه‌هایی از آثار كهن‌تری به فارسی،‌ یا عربی بوده‌اند. آن متن های قدیم‌تر، كه اكنون بیش ترشان مفقوداند، احتمالن خودْ برگردان هایی از فارسی میانه بوده‌اند. بنابراین، در طول سده‌های دوم و سوم هجری، كه دوران سیطره ی عرب بر حیات فرهنگی و سیاسی در فلات ایران بود، انگیزه ی فعالیت ها در حوزه ی ترجمه شوق به حفظ تمدن كهن بود؛ می‌توان آگاهی هایی را كه درباره ی فرهنگ ایرانی پیش از اسلام حاصل كرده‌ایم مرهون همین فعالیت ها دانست.
فارسی، كه افزون بر هزار سال در پهنه ی فلات ایران به آن سخن گفته شده، تغییرهای كمی پذیرفته و اساسن در مرحله ی واج‌شناختی ثابتی باقی مانده است. نزدیكی زبان های همسایه كه متعلق به خانواده‌های زبانی متفاوتی هستند (تأثیر قوی‌تر عربی در غرب ایران، و ازبكی و دیگر زبان های تركی در شرق ایران)، كشمكش های ملی‌گرایانه، و ۵۰ سال تجربه ی الفبای سریلی در تاجیكستان شوروی (۱۹۴۰ـ ۱۹۹۰) اثر‌ِ ناچیزی بر پیوستگی های ساختاری در میان گونه‌های گوناگون این زبان داشته است. البته، از لحاظ معناشناسی، این گونه‌های گوناگون بازتاب دهنده ی فرایندهای پیچیده‌ای از جذب و دخل و تصرف های زبان‌شناختی هستند. با وجود این، هیچ كدام از این فرایندها چندان قابل ملاحظه نبوده كه زبان جدیدی خلق كنند.
هر بحثی از سنت ترجمه در زبان فارسی باید با رابطه بسیار پر پیچ و خم و چند جانبه ی عربی و فارسی در سده‌های دوم و سوم هجری آغاز شود. در این بحث باید دو فعالیت موازی را در نظر داشت. نخست، همان‌گونه كه پیش تر ذكر شد، شامل یك رشته ترجمه‌هایی است كه از متن های بر جای مانده به عربی ترجمه، و چندی بعد باز به فارسی برگردانده شد. دومین فعالیت كه تازه مسلمان های ایرانی آن را بر عهده گرفتند، به طور عمده به صورت نگارش شرح هایی بر قرآن ظاهر شد. قرآن، به عنوان كلام خداوند، غیر قابل ترجمه به شمار می‌رفت. پس، مسلمانان فارسی زبان متن های مهمی عرضه كردند تا پیام الاهی را به مؤمنانی كه عربی نمی‌دانستند ابلاغ كنند. این متن ها، گرچه از لحاظ فنی تفسیر به شمار می‌آمد، دارای شمار زیادی ترجمه‌های لفظ به لفظ بود. شارحان مسلمان ساختار جمله ها و نحو آیه های قرآنی را كما بیش دست نخورده نگه می‌داشتند و آن ها را با تفسیرها و توضیح های زیادی تكمیل می‌كردند. این گونه ترجمه‌ها اغلب احساس بیگانگی در خوانندگان می‌آفرید، و خصلت ناآشنای زبانی را كه خداوند پیام خود را به آن نازل كرده بود، نشان می‌داد.
كهن‌ترین متن های باقی مانده به زبان فارسی، افزون بر نخستین نمونه‌های سنت نوشكفته ی شعری، شامل شماری ترجمه است. از جمله ی این ها می‌توان دو سند مهم را برشمرد كه با خط هایی جز از خط عربی‌ِ اصلاح شده و برای نگارش فارسی نوشته شده است. یعنی: شرحی بر كتاب حزقیال نبی به خط عبری و ترجمه‌ای از مزامیر داوود به خط سریانی.

افزون بر این ها، ترجمه ی کتاب های غیردینی از عربی بود كه از همه ی نمونه‌های قدیم اهمیت بیش تری داشت. مثلن، حدود العالم، كتاب كهن بسیار مهمی از مؤلفی ناشناس، ترجمه‌ای است از برخی بخش های تاریخ طبری. این گونه آثار، از لحاظ لغوی مرز مجاز برای كاربرد واژگان عربی را در فارسی تعیین كردند، و به عنوان متن های ترجمه شده الگویی از نثرنویسی به دست دادند كه سده ها بعد مورد استفاده بود.
در سده‌های چهارم تا ششم، ترجمه به فارسی شتاب زیادی گرفت، و از این رهگذر مجموعه ی بسیار بزرگی از رشته‌های گوناگون دانش، از پزشکی، نجوم، جغرافیا گرفته تا تاریخ و فلسفه دراختیار خوانندگان فارسی زبان قرار گرفت. فضای تحمل دینی و بحث و جدال های نظری كه به همت خلیفه های عباسی در بغداد ایجاد شد، الگویی به دست حكم رانان محلی در بخش های گوناگون ایران، به ویژه در منطقه های شمال شرقی یعنی خراسان و ماوراءالنهر، داد. در سایه ی پشتیبانی دربارهای سلطنتی، آثاری از یونانی،‌ لاتین، سریانی،‌ آرامی، حتا چینی و سانسكریت ـ اغلب از راه منابعی كه قبلن به عربی ترجمه شده بود ـ رفته رفته به فارسی درآمد.
در همه ی این فعالیت ها، کتاب ها را با توجه به سودی كه داشتند، با دیدی مصلحت‌گرایانه ترجمه می‌كردند. مترجمان به ترجمه ی آثاری كه لازم، مهم یا سودمند می‌دیدند می پرداختند؛ این كار را هم بی‌جار و جنجال و بدون خودنمایی انجام می‌دادند. متن ها دستخوش تغییرهایی قرار می‌گرفتند: به بیانی ساده‌تر بازنویسی می‌شدند، افزوده هایی بر آن ها نوشته می‌شد، کوتاه می‌شدند، به كمك تكمله‌هایی اصلاح هایی در آن ها صورت می‌گرفت، یا به گونه ای جرح و تعدیل می‌شدند كه مناسب نیازهای ویژه ی خوانندگان جدید بشوند. مترجمان متن های غیردینی بیش از مترجمان قرآن و دیگر متن های اسلامی، به ویژگی ‌های دستوری فارسی توجه نشان می‌دادند. در نتیجه، دو رویكرد نسبتن متفاوت به ترجمه رونق گرفت، یكی مناسب‌ِ گفتارهای دینی و فلسفی و دیگری، كه رویكردی آزادتر بود،‌ مناسب ترجمه‌های علمی.
نمونه‌های نوع اخیر به اندازه ای زیاد است كه نمی‌توان آن ها را شمارش كرد، ولی دو مورد از آن ها در این جا شایان ذكر است. در میان سال های ۴۷۲ـ۴۸۲ هجری، محمد بن منصور گرگانی، معروف به زرّین‌دست، برپایه ی كتاب عربی‌‌ِ تذكره الكحّالین از دانشمندی مشهور به علی بن عیسی، كتابی راهنما در چشم پزشكی با عنوان نورالعیون نوشت. مترجم برای آن كه این اثر را برای خوانندگان فارسی‌زبان سودمندتر سازد، اصل عربی كتاب را در قالب جدیدی از پرسش و پاسخ ریخت. وی همچنین اطلاعات زیادی كه بر اثر تجربه ی عملی در رشته ی جراحی های چشم پیدا كرده بود به این كتاب افزود. همین طور، هنگامی که پژوهشگر سده ی ششمی ابونصر احمد قُبادی سرگرم‌ِ ترجمه ی تاریخ بخارا، تألیف نَرشَخی (سده ی چهارم هجری) به فارسی بود، این اثر را با افزودن ضمیمه‌ای روزآمد كرد. این هر دو كتاب بعدها از میان رفت و فقط گریده هایی از اثر دوم (ترجمه فارسی) كه پس از مرگ مؤلف به كتاب دیگری پیوست شده، بر جای مانده است.
این رویكرد به ترجمه، اطلاعات علمی فراوانی برای ایرانیان سده‌های میانی فراهم آورد. شاید به ترین نمونه دانش نامه ی علایی، اثر دایره المعارف‌گونه است كه به دست پزشك نام دار، پور ‌سینا، آغاز و به کوشش شاگردش، جوزجانی، كامل شد. این كتاب دانش نامه‌ای است کوتاه از رشته‌های گوناگون كه به علوم متمایل‌تر است تا به ادبیات و هنر. دانش نامه ی علایی، به شیوه‌ای كم و بیش نظام‌مند، به هر حوزه ی قابل‌ِ تصور از فعالیت های بشری می‌پردازد، از نجوم و شاخه‌های گوناگون آن گرفته تا فلسفه، الاهیات، علم الاخلاق و عرفان؛ و نیز دارای اطلاعاتی است درباره خاصیت های اجسام انسانی و حیوانی،‌ گیاهان و اشیاء، سم ها، پادزهرها و پیش گویی‌ها و نوادر و غرایب بی‌شمار. به لحاظ تاریخی، دانش نامه ی علایی، نخستین نمونه از آثار دایره المعارف‌گونه ی متعدد فارسی است كه كوشش می‌كنند تركیب یا سنتزی از دانش های موجود، چه نظری چه عملی، به دست دهند. پدید آمدن چنین آثاری بدون وجود سنت ترجمه، آزاد از محدودیت های مربوط به انتساب [آثار به مؤلفان آن ها] و عرف و آداب اجتماعی، احتمالن ناشدنی بوده است.
عربی، در ایران سده‌های میانی، همچون در دیگر نقاط جهان اسلام، زبان مشترك بود. تقریبن همه ی نویسندگان و دانشمندان ایرانی دو زبانه بودند،‌ و شمار بسیار زیادی از اهل دانش و فیلسوفان، همگی یا عمدتن همچنان به عربی می‌نوشتند. به جز طبری‌ِ مورخ و پور سینای پزشك و فیلسوف، سه تن از بزرگ‌ترین دانشمندان دینی ـ فقیه شیعی، محمد توسی (د. ۴٦۸ق)، اصلاحگر سنّی،‌ غزالی (د. ۵۰۵ ق) و زمخشری‌ِ معتزلی مشرب (د. ۵۳۹ ق) كه نحوی و لغوی بزرگی نیز بود ـ همچنین فقیه و فیلسوف معروف فخرالدین رازی (د. ٦۰٦ ق) را می‌توان در زمره ی این گروه شمرد. این افراد برخی اوقات از آثاری كه اصلن به عربی نوشته بودند خود ترجمه گونه‌های فارسی فراهم می‌كردند، یا شاگردان خویش را در انجام چنین كاری هدایت می‌كردند؛ این دلیلی است بر این كه چرا مرزِ‌ میان ترجمه و اصل، به شكلی كه در آن فرهنگ تصور می‌شده، به نظر ما مبهم و نامشخص می‌رسد.
این انعطاف‌پذیری به دانشمندان و فیلسوفان ایرانی امكان داد تا هم زمان هم نویسندگانی مبتكر باشند هم مترجم. نبود نگرانی بابت حق مالكیت‌ِ اثر در آن روزگاران پایه ی تلاش هایی را كه امروزه برای متمایز كردن تألیف از ترجمه می‌شود سست می‌كند. اعمال اقتباس، جرح و تعدیل و انتحال به شیوه‌هایی صورت می‌گرفت كه در مقوله‌بندی های امروزی نمی‌گنجند. مجموعه ی آثار فلسفی و علمی فارسی پر است از متن های دو زبانه یا تركیب های عربی ـ‌ فارسی،‌ و متن هایی كه در آن ها نوشته ی اصلی و تفسیر آن به دو زبان گوناگون است. متن های فراوان دیگری هم هست كه خصلتی بینابین دارند؛ این گونه آثار را هم می‌شود و هم نمی‌شود کتاب هایی اصیل به شمار آورد زیرا بعدها تفسیرها یا ترجمه‌هایی با حاشیه و افزوده به آن ها الحاق شده است. منشأ چنین آثاری را با توجه به اوضاع ایران سده‌های میانی، باید عربی دانست، مگر آن كه عكس آن ثابت شود. این کتاب ها معمولن در زمان های بعد، از فارسی به تركی،‌ اردو یا هندی ترجمه می‌شد.
شاید بتوان به گرایشی در این جا اشاره كرد: پیش از یورش مغول در سده ی  هفتم هجری، فارسی اساسن زبان ادبیات و عربی عمدتن زبان دانش بود. ایرانیان سده‌های میانی را، كه عمومن به عربی می‌نوشتند، می‌توان متولیان و وارثان سه سنت پیش از اسلام در نگارش های علمی شمرد: ایرانی باستانی، یونانی هلنیستی،‌ و هندی. آنان آثار علمی را از عربی ترجمه می‌كردند و آراء خود را به آن می‌افزودند. بدین ترتیب نصرالدین طوی (د. ٦۷۳ ق) درس نامه‌های اصلی ریاضی و هندسه، از جمله اصول اقلیدس و اُكَر (۳) تئودوسیوس (۴) ، را به عربی برگرداند، و احكام نجوم بطلمیوس را از عربی به فارسی ترجمه كرد. او در هر مورد، آرا خود را به ترجمه‌ها افزود. خواجه نصیر نیز بر پایه ی آثاری هندی كه بر ما ناشناخته است، چند رساله ی فارسی در حساب نوشت.
و بدین ترتیب دومین روند [در تاریخچه ی ترجمه] دیده می‌شود: در سده‌های میانی،‌ فارسی از حیث اهمیت دومین زبان جهان اسلام بود، مرتبه‌ای كه تاكنون آن را حفظ كرده است. فارسی مهم‌ترین زبانی است كه از طریق آن دانش های اسلامی به اروپا راه یافتند، به ویژه در دوره ی پس از هجوم مغول. در آن زمان، نوشتن کتاب های علمی اصلن به زبان فارسی آغاز، و بعدها به عربی ترجمه می‌شد. در فهرست این نوع آثار می‌توان آن کتاب های نجومی را جای داد كه بر مشاهده های مستقیم استوار است و در آذربایجان سده ی هفتم هجری به امر هلاكو، یا زیر نظارت الغ بیگ، فرمان روای دانشمند سمرقندی در سده ی نهم هجری، ثبت و ضبط شد. هر چه بر اهمیت این روند در تكامل ترجمه در شبه قاره ی هند تأكید شود ، نمی‌تواند زیاده از حد باشد.

دوران پس از مغول
تا پیش از سده ی هفتم هجری، فارسی به عنوان زبان علم، دین، ادبیات، حقوق، و نیز وسیله ی ارتباط در هندوستان كاملن جای خود را باز كرده و ترجمه ی شماری از آثار مهم از سانسكریت و دیگر زبان‌های هندی به فارسی آغاز شده بود. سده ها سلطه استعماری بریتانیا در هند و اعتلای نوگرایی و اید‌ئولوژی های ملی‌گرایانه در ایران و دیگر جاها در جهان‌ِ فارسی زبان، باعث شده است اهمیت این آثار شناخته نشود. با این حال، پاره‌ای از ترجمه‌های مهم‌تر برای ما شناخته شده است. از جمله ی آن ها به این موردها می‌توان اشاره كرد: ترجمه ی عزیز نوری دهلوی از كتاب نجومی‌ِ وَرَهْرا مِهِرا (د. ۵۸۷ م) كه در سده ی هشتم هجری صورت گرفت؛ ترجمه‌ای مربوط به سال ۹۹۵ هجری از لیلاواتی (۵) (رساله‌ای در حساب و هندسه تألیف دانشمند سده ی ششمی هندی بهاسكارا)، و رساله‌ای در باب جبر با نام ویجا گانیتا (٦)، كه در سال ۱۰۴۴ هجری ترجمه شد. به ده ها ترجمه ی كم‌اهمیت‌تر نیز می‌توان اشاره كرد، كه معروف‌ترین آن ها رساله ی در جبر و مقابله (۱۲۲۹ق) از نجم‌الدین ككوراوی است.
یكی از مرکزهای بسیار مهم ترجمه دربار امپراتور اكبر بزرگ در نیمه ی دوم سده ی دهم هجری بود در ۹۹۰ هجری، وزیر اكبر، ابوالفضل، با صدور فرمانی فارسی را زبان رسمی دولت‌ِ امپراتوری مغول اعلام كرد. در نتیجه، فارسی بر سرتاسر شبه قاره ی هند تا بنگال سیطره یافت و کتاب های ادبی بسیاری از سانسكریت به فارسی ترجمه شد. از مهم ترین این ها ترجمه‌های عبدالقادر بدائونی از مهابهاراتا و رامایانا است كه در سال های ۱۵۹۰ـ۱٦۰۰م انجام گرفت. متقابلن چندین كتاب مهم نیز از فارسی به سانسكریت ترجمه شده، و بدین ترتیب فارسی دروازه ی ورود به دانش های اروپایی نیز شد.
به چند دلیل، میان سده‌های دهم و سیزدهم هجری مراكز فرهنگی فارسی خارج از ایران رونق بسیار پیدا كرد. رسمی شدن تشیع در ایران در سده ی دهم هجری كانون توجه در ترجمه را باز به متن های دینی منتقل كرد، به ویژه متن های مربوط به سنت های پیامبر و سخنان امامان. نهج‌البلاغه مظهری از كمال مطلوب در فصاحت و بلاغت شد که  سخنان حكیمانه ی آن در بردارنده ی صنایع بلاغی گوناگونی است كه حفظ آن ها در ترجمه بسیار مشكل است. در شبكه ی در حال گسترش‌ِ حوزه‌های علمیه شیعی در قم، اصفهان، و دیگر شهرهای ایران، ترجمه ی نهج‌البلاغه و متن های شیعی‌ِ مشابه به زبان فارسی نه تنها اوج توفیق ادبی بلكه خدمتی بزرگ به امت اسلامی به شمار می‌آمد.
در هند، رویكرد به ترجمه با آن چه در ایران رواج داشت بسیار متفاوت بود. چند زبانگی در هندوستان به مراتب گسترده‌تر از ایران بود، و این وضعیت در رویكردهای ترجمه بازتاب داشت. تبادل كلمه ها میان فارسی و زبان های دیگر آزادانه‌تر صورت می‌گرفت، و مقداری آسان گیری نسبت به كاربردهای مخلوط پیدا شد. این به نوبه ی خود فاصله‌ای میان فارسی ایران و فارسی هند و آسیای مركزی پدید آورد. افزون بر این، نه فقط از عربی بلكه از زبان های هندی، تركی و نیز انگلیسی و روسی نیز ترجمه صورت می‌گرفت.
سرانجام، تحول های گوناگون تاریخی به یك دلیل اصلی،‌ یعنی پیدایش تشیع در ایران که قبلن اشاره رفت، به ایجاد شكاف هایی میان فارسی زبانان انجامید.. استعمار بریتانیا در هند و دست درازی روس ها به داخل آسیای مركزی نیز كم‌اهمیت‌تر نبود. در ۱۸۳۲م. انگلیس ها حركتی را آغاز كردند كه نتیجه‌اش عملن محو‌ِ فارسی از شبه قاره ی هند بود. همچنین،‌ با افتادن آسیای مركزی به چنگ روسیه در اواخر سده ی نوزدهم،‌ تقریبن همه ی فعالیت های مربوط به ترجمه در آسیای مركزی فارسی زبان، با زبان های جَغَتایی (بعدها اوزبكی) و روسی هماهنگ شد.
این ها همه بر كار ترجمه در ایران تأثیر گذاشت، و ویژگی بین‌المللی این زبان را سخت ضعیف كرد. این وضعیت در عصر جدید در نتیجه ی چندین عامل وخیم‌تر شده است؛ از جمله ی این عامل ها قرار گرفتن فارسی‌ِ آسیای مركزی،‌ كه روس ها نام آن را به تاجیكی تغییر دادند، در ارتباطی جدید با زبان های ازبكی و روسی و پیدایش جنبش اصلاح زبان در ایران است كه هیچ توجهی به عواقب بیانیه‌ها و اقدامات خود در مورد فارسی نداشته است. نتیجه ی چنین وضعی، بروز بحرانی در تفاهم‌ِ زبانی‌ِ متقابل بوده است و انبوه عظیم ترجمه‌های انجام شده به فارسی امروزی‌ِ ایران را در بیرون از مرزهای این كشور تقریبن بی‌ثمر كرده است. با توجه به این واقعیت كه در سده ی اخیر، هیچ حركت مهمی در حوزه ی ترجمه در افغانستان یا در بخش های فارسی زبان‌ِ آسیای مركزی شكل نگرفت، می‌توان گفت که در پایان سده ی بیستم سرنوشت فارسی به عنوان زبانی بین‌المللی در نقطه ی حساسی قرار گرفت که همچنان ادامه دارد.

دوران جدید در ایران
در سال های پایانی سده ی نوزدهم، شماری از تحول ها به پیدایش یك رنسانس ترجمه در ایران انجامید. پس از یك سده و نیم بی‌ثباتی سیاسی، سلسله ی قاجار (كه از ۱۲۱۰ تا ۱۳۴۴ ق حكومت كردند) در اوایل این سده ثباتی ظاهری در جامعه ی ایرانی برقرار كرده بودند و با فرستادن دانش جویان ایرانی به اروپا، كم و بیش تماس های فرهنگی منظم با اروپا آغاز شد، و این، نیاز فوری به برقراری تماس میان دولت ها را تشدید كرد. شیوه ی چاپ سنگی راه خود را به ایران یافت، به دنبال آن مطبوعات فارسی و صنعت نوپای تولید كتاب آغاز شد و این ها همه به آشنایی بیش تر با زبان های اروپایی و رواج‌ِ دوباره ی کار ترجمه انجامید.
انگیزه ی جنبش جدید ترجمه اساسن نیازی بود كه برای دست یابی به علوم و فن‌آوری اروپایی احساس می‌شد. دولت قاجار كه علاقه‌مند به نوسازی ارتش و نظام اداری ایران بود، در پی اعزام گروه‌هایی از دانش جویان به خارج دارالفنون را كه بر پایه ی  الگوی مراكز آموزش عالی اروپایی طرح‌ریزی شده بود، به سال ۱۲٦۸ق. در تهران بنیاد نهاد که نقش بسیار مهمی در نوسازی ایران ایفا كرد. برای آموزش موضوع های گوناگون، آموزگاران اروپایی استخدام شدند، و ایرانیان غالبن در مقام دستیار و مترجم با آنان همكاری می‌كردند. این آموزگاران همچنین شماری کتاب های درسی در دانش های گوناگون تدوین كردند كه بیش تر بر آثار علمی اروپایی استوار بود. به این ترتیب، ترجمه نیز كم‌كم نقش مهمی در تكامل فعالیت‌های آموزشی‌ِ ایران نوین پیدا كرد.
بسیاری از نخستین مترجمان آثار اروپایی دانش‌آموختگان دارالفنون بودند. مهم ترین آنان محمد حسن خان بود كه به اعتمادالسلطنه معروف است و این آخرین لقبی بود كه دربار به وی داد. از ۱۲۸۸ تا ۱۳۱۴ هجری، اعتمادالسلطنه رییس اداره ی جدیدی در دولت با نام "دارالترجمه" بود كه هدفش هماهنگ كردن و سرپرستی‌ِ کار ترجمه‌هایی بود كه در عهده ی نظارت دولت بود. زیر نظر اعتمادالسلطنه، بسیاری از آثار مهم اروپایی در دسترس ایرانیان قرار گرفت، این ترجمه‌ها غالبن از فرانسه صورت می‌گرفت و بیش تر آن ها برگردان های آزادی بود كه به اقتباس نزدیك بود.
دیری نپایید كه ترجمه به سوی رشته‌هایی چون تاریخ، سیاست و ادبیات كشیده شد و بخش لازمی از برنامه‌های گوناگون نوسازی شد. تقریبن همیشه ترجمه با این نیت انجام می‌گرفت كه ایرانیان را با عنایت به گذشته ی شكوهمند خود، متوجه ی عقب افتادگی اشان بكنند. بیش از یك سده بود كه خاورشناسان اروپایی با شوق و علاقه به مطالعه ی ادبیات فارسی و تاریخ ایران اشتغال داشتند. گویندگان رمانتیك، فرهنگ و تمدن ایرانی، به ویژه ایران باستان را می‌ستودند. اگر قرار بود ایرانیان شكوه فرهنگ كهن خویش را باز یابند، می‌بایستی از این گونه آثار [اروپاییان] با خبر می‌شدند.
جنبش جدید ترجمه از لحاظ تأثیر فرهنگی دست كم به اندازه ی خود دانشی كه منتقل یا خلق می‌كرد اهمیت داشت. در میان مجموعه ی متنوع کتاب هایی كه در دهه‌های آخر سده ی نوزدهم به فارسی ترجمه شد می‌توان به داستان های تاریخی ولتر در باره ی اسكندر كبیر، پتر كبیر، شارل دوازدهم، کتاب های مردم گریز و طبیب اجباری مولیر،‌ تاریخ ایران مَلكُم و نیز آثاری از برخی از معروف‌ترین نویسندگان آن زمان اروپا، از جمله دومای پدر، فنلون (۷) ، لوساژ (۸) ، برناردن دو سَن پیر (۹) ،‌ ژول‌ورن و دانیل دُفو اشاره كرد. وجود این گونه کتاب ها رفته رفته بر همه ی جنبه‌های فرهنگ ایرانی، از سبك نگارش گرفته تا موقعیت‌ِ زنان در جامعه، تأثیر گذاشت.
اكنون كه پس از گذشت یك سده به ترجمه‌های فارسی اواخر سده ی نوزدهم می‌نگریم، این ترجمه‌ها مخلوط عجیب و غریبی از اید‌ئولوژی و خیال‌پردازی، قصه و تاریخ به نظر می‌آید با وجود این، چنان چه به این پدیده با توجه به نیاز ایران به بازسازی و اصلاحات بیاندیشیم، شاید برای ارزیابی نقشی كه این گونه آثار از لحاظ تاریخی ایفا كرده‌اند، در موضع به تری قرار بگیریم.
از لحاظ كیفیت زیباشناختی، در میان همه ی ترجمه‌های سده بیستم،‌ یك اثر برجستگی بیش تری دارد: ترجمه ی میرزا حبیب اصفهانی از"ماجراهای حاجی بابا اصفهانی" 
The Adventures of Haji Baba Esfahani نوشته ی جیمز موریه. این كتاب موریه، كه در ۱۸۲۴م نوشته شده است، از جامعه ی ایرانی بسیار تند انتقاد كرده و به عنوان اثری واقعگرایانه هیچ‌گاه مورد پذیرش ایرانیان نبوده است. ترجمه ی حبیب اصفهانی كه در ۱۸۷۲م از متن فرانسوی صورت گرفته از بسیاری جهات بی مانند است. مترجم با استفاده از انواع تكنیك به این اثر حال و هوای بومی داده است: متن را به سبك محاوره‌ای نوشته و ضرب‌المثل‌های فارسی بسیار به كار برده و در جای جای اثر، شعر و طنز فارسی گنجانده است. این شیوه ی كار چنان موفق بود كه پس از اندك زمان این نظریه پیدا شد كه كار موریه احتمالن بر پایه ی اصل فارسی نوشته شده است. از آن جایی كه این نظریه این تسكین خاطر را به ایرانیان می‌داد كه انتقاد موردنظر شاید از سوی یك ایرانی صورت گرفته باشد، قوت و اعتباری پیدا كرد. این نظریه اكنون به كلی ردّ شده است. 
تا پیش از پایان سده ی نوزدهم بخش قابل ملاحظه‌ای از علوم و هنرهای اروپایی از طریق ترجمه در دسترس ایرانیان قرار گرفت، و ترجمه ی ادبی‌ِ آثار اروپایی به حركت های تازه‌ای با هدف امروزی ساختن ادبیات فارسی انجامید. بدین ترتیب، ایران با اشتهای سیری‌ناپذیرش برای ترجمه كه به سبب تشنگی شدید برای بازسازی نظام حكومتی، اجتماع و فرهنگ از نوع الگوهای اروپایی پدید آمده بود، وارد سده ی بیستم شد. شرح و وصف های انقلاب فرانسه كه به فارسی ترجمه شده بود نقشی مهم در جنبش مشروطیت (۱۳۲۳ـ۱۳۲۹ق) ایفا كرد و ترجمه ی فارسی‌ِ قانون اساسی‌ِ ۱۸۳۱م بلژیك به عنوان سندی در پیش‌نویس قانون اساسی ایران كه به سال ۱۳۲۴ قمری به تصویب رسید، به كار رفت. در ۱۰۰ سال گذشته، متن های ترجمه شده گوناگونی از اصل اروپایی و آمریكایی ـ از فانون های طبیعت و آداب اجتماعی گرفته تا مقررات حقوقی، اسناد سیاسی و آیین های اداری ـ نقش های مشابهی در ایران ایفا كرده‌اند.
به بیانی كلی‌تر،‌ ترجمه مبنای بسیاری از پژوهش های فلسفی،‌ دوراندیشی فرهنگی، فعالیت های اجتماعی و برنامه‌های سیاسی‌ِ ایران در سرتاسر سده ی بیستم قرار گرفته است. ترجمه ابزار اصلی آشناسازی ایرانیان با اندیشه‌های نو، مكتب های فكری و روندهای ادبی، و نیز از مؤلفه‌های لازم حركت به سوی تجددگرایی بوده است؛ در نتیجه، ترجمه با اشتیاق و جدیتی بی‌سابقه در تاریخ زبان فارسی دنبال شده است. امروزه، تقریبن همه ی آثار مهم تمدن غربی از ارستو و افلاتون تا نمونه‌هایی از آخرین روندهای جاری در قصه‌نویسی آمریكایی و فرانسوی به صورت ترجمه در دسترس ایرانیان قرار می‌گیرد.
ترجمه گاه نیز راهی آسان، اگر نه برای رسیدن به ثروت كه،‌ برای دستیابی به شهرت بوده است، به ویژه در علوم اجتماعی و ادبیات. گرچه ترجمه استعدادهای زیادی را به سوی خود جلب كرده، ولی گهگاه نیز تأثیری منفی بر تكامل فرهنگ داشته و مانع تلاش هایی شده است كه برای كشف قابلیت ها و امكان های پیشرفت سیاسی، اجتماعی یا فرهنگی كه با الگوهای غربی سازگاری ندارد، باید صورت گیرد. با همه این ها، اهمیت ترجمه به عنوان فعالیتی فرهنگی تقریبن همه ی روشنفكران برجسته ایران‌ِ معاصر را ترغیب كرده كه مهارت خود را در این كار بیازمایند. اینان به ندرت در رشته‌هایی از گونه ی ادبیات و علوم اجتماعی تخصص یافته‌اند. در عوض، به نظر می‌رسد شوق و كشش به ترجمه در شخص پس از زمانی پیدا می‌شود كه مناسبتی برای آن بیابد یا آن را برای تقویت یا توجیه‌ِ صلاحیت سیاسی، یا هنری خود ضروری تشخیص دهد.
با وجود این، میان ترجمه‌های قدیم‌تر و ترجمه‌هایی كه از زمان جنگ دوم جهانی تاكنون رواج داشته، می‌توان تمایزی قایل شد. در دوره ی نخست،‌ ترجمه به ترین شیوه برای آشنا ساختن ایرانیان با غرب به شمار می‌آمد. مترجمان ترجمه را وسیله‌ای برای شتاب دادن به حركت ایرانیان به سوی امروزی‌سازیکی نگریستند. آنان ترجمه را، چه ادبی چه فلسفی چه تاریخی،‌ ابزاری برای تحول اجتماعی و فرهنگی می‌پنداشتند. ترجمه در نظر آنان اساسن وسیله‌ای برای آموزش و پرورش و ابزاری برای توسعه ی كشور و انسجام فرهنگی بود.
تقریبن همه ی مترجمان آن زمان ـ از جمله، یوسف اعتصام‌الملك، محمدعلی فروغی،‌ عباس اقبال آشتیانی و سعید نفیسی ـ اساسن علاقه داشتند كه با نشان دادن موقعیت های فرهنگی اروپاییان به خوانندگان ایرانی،‌ به فرهنگ ایران خدمت كنند. تقریبن تمام وسایل نشر افكار ـ صنعت كتاب، مجله‌های ادبی و سیاسی، و نیز مؤسسات آموزش عالی در دوره‌ای متأخرتر ـ به منظور فرهنگ‌بخشی و روشن کردن افكار ایرانیان باسواد،‌ مقداری فعالیت های مربوط به ترجمه در برنامه‌های خود گنجاندند. به عنوان مثال می‌گوییم كه مجله های ایرانی ـ مانند: بهار، دانشكده، ارمغان، وفا و آینده ـ برای آگاه ساختن ایرانیان از تاریخ، سیاست و امور جاری ملت های اروپایی بر ترجمه تكیه می‌كردند، و خواسته ی آشكار آنان این بود كه این موردها را الگوهایی نشان دهند تا ایرانیان از آن ها پی روی كنند. آنان با این كار به خلق سبك نگارشی جدید، وسایل و روش های جدید ارتباطات، و نهایتن سنت ادبی تازه‌ای كمك كردند.
پس از جنگ دوم جهانی، انگلیسی رفته رفته در دبیرستان های ایران جای فرانسه را گرفت و ترجمه‌ها نیز دیگر عمدتن از زبان انگلیسی صورت می‌گرفت. هم زمان با این تحولات،‌ اندیشه های ماركسیستی، از طریق ترجمه‌هایی كه توسط حزب توده ایران هدایت می‌شد، رفته رفته در ایران رونقی یافت. چندی نگذشت كه آمریكایی‌ها هم كه قدرت را در ایران از دست انگلیس ها گرفته بودند، وارد صحنه شدند. در اواخر دهه شصت میلادی ترجمه به مرحله تازه‌ای پای نهاد، زیرا نیروهای سیاسی رقیب برنامه‌های خود را از طریق ترجمه نیز به پیش می‌بردند.
در سال ۱۳۳۲ شمسی، "بنگاه ترجمه و نشر كتاب"، با ابتكار جوانی دانشمند و تحصیل‌كرده ی غرب به نام احسان یار شاطر در تهران بنیاد نهاده شد. این بنگاه، تحت نظارت دربار، تلاش هایی را در حوزه ی ترجمه هدایت كرد كه نتیجه‌اش انتشار چندین رشته كتاب بود، از جمله رشته کتاب های ادبی خارجی، رشته کتاب های كودكان و نوجوانان، رشته کتاب های ایران‌شناسی و متن های فارسی. اگر چه این بنگاه دامنه ی انتشارات مبتنی بر ترجمه را به اندازه ی زیادی گسترش داد،‌ اهمیت تاریخی آن در حقیقت در معیارهایی است كه برای تأمین اصالت، دقت و ویراستاری کتاب ها مقرر كرده بود. این موسسه الگویی نیز برای كارهای مشابه به دست داد كه از همه برجسته‌تر مؤسسه فرانكلین ایران، یك شركت انتشاراتی آمریكایی بود كه در سال ۱۳۳۳شمسی بنیاد نهاده شد. چنین سازمان هایی از جمله می کوشیدند  تا دولت ایران را متقاعد كنند قرارداد "كپی رایت" ژنو را امضا كند، شرایطی را برای حق انحصاری چاپ ترجمه‌ها وضع و معیارهایی برای ویرایش متن های ترجمه شده تعیین کند. این تلاش ها چندان موفقیت‌آمیز نبود، چون ایران سودی در پیوستن به قرارداد بین‌المللی كپی رایت نمی‌دید.
در ضمن، ترجمه همچنان یكی از مؤلفه‌های مهم زبان‌آموزی، به ویژه در سطح دانشگاه، باقی ماند. ولی این كار به شیوه‌هایی نسبتن سنتی دنبال می‌شد كه همیشه به تربیت مترجمان لایق و حرفه‌ای نمی‌انجامید. كار عمده شامل ترجمه‌های عملی بود، و بحث چندانی از مبانی نظری یا اصولی كه بر فرایند نگارش متن حاكم است به میان نمی‌آمد، محصلان ترجمه‌های خود را ارایه می‌كردند، پس از آن بحث هایی صورت می‌گرفت و در پایان متنی به عنوان به ترین ترجمه ممكن از فلان متن اصلی پیشنهاد می‌شد.
طی سال های ۱۳۴۸ـ ۱۳۵۷ شمسی، كوشش هایی در دانشگاه تهران، مدرسه عالی ترجمه و جاهای دیگر صورت گرفت تا ترجمه ی ادبی از انگلیسی به فارسی و برعكس به روش تازه‌ای آموزش داده شود. تدریس اساسن بر پایه ی بررسی ترجمه‌های موجود و بحث درباره حسن و عیب های نسبی آن ها بود و هدف آن هم این بود كه دانش جو شباهت ها و تفاوت های زبان ها و متن های مورد بررسی را درك كند. بحث های مفصل درباره ی سبك، شیوه ی بیان و بافت هر متن جای گزین شرط خلق متن [ادبی] شد. آموزش روش های ترجمه، با همه ی اهمیتی كه دارد، هرگز به صورت مؤلفه بسیار مهمی در كار ترجمه موردنظر قرار نگرفته است.
در سال ۱۳۵۸ شمسی تا چند سال پس از آن ،‌ به عنوان بخشی از تلاش های دولت جمهوری اسلامی به منظور گرداندن جهت نظام آموزشی ایران به سوی ایدئولوژی خود، كمیته‌ای به نام "كمیته ی ترجمه، انشاء و ویراستاری" در ستاد انقلاب فرهنگی تشكیل شد. این ستاد با استفاده از فرصتی كه به دنبال تعطیل شدن موقت دانشگاه های كشور فراهم شده بود، به تهیه ی متن های درسی كه اصول عقاید را به تر بازتاب می دهد، مبادرت كرد. حوزه‌های علوم و معارف به حدود ۳۰ رشته ی گوناگون تقسیم شد و کتاب های درسی دانشگاهی،‌ كه اغلب از انگلیسی و فرانسه ترجمه می‌شد، برای هر رشته آماده شد. بدین ترتیب، یك رشته کتاب های درسی، كه اساسن ترجمه و گردآوری از کتاب های اروپای غربی بود،‌ تهیه گردید. این کتاب ها از آن زمان تاكنون روزآمد شده و هنوز در نظام آموزشی ایران استفاده می‌شود.
در حال حاضر، تدریس روش های ترجمه و فعالیت های مربوط به ترجمه ی نوشتاری و ترجمه ی شفاهی به هم آمیخته‌اند،‌ و هیچ مؤسسه ی ویژه ای كه تعیین برنامه ها و كارهای مربوط به ترجمه را هدایت كند وجود ندارد. در سال  ۱۳٦۸ شمسی،‌ انتشار مجله‌ای حرفه‌ای به نام "مترجم" در دانشگاه فردوسی مشهد آغاز شد.(۱۰)  این نخستین تلاش برای برانگیختن بحث های علمی درباره ی ترجمه بود. طی پنج سال انتشار نامنظم، این مجله یك رشته ملاحظات نظری و راهنمایی‌های عملی برای علاقه‌مندان حرفه مترجمی ارایه كرده است. همچنین، به منظور راهنمایی تازه کاران گهگاه در آن مصاحبه‌هایی با مترجمان حرفه‌ای و معرفی متن های ویرایش شده به چشم می‌خورد. مقاله های آن دربرگیرنده ی طیفی از بحث های گوناگون است، از ترجمه ی كامپیوتری و ماشینی گرفته تا ویرایش متن های ترجمه شده و غیره.
ترجمه در ایران همچنان بخش مهمی از مطالعات دانشگاهی و كارهای حرفه‌ای را كه با زبان های خارجی سر و كار دارد تشكیل می‌دهد، و به عنوان وسیله‌ای برای ارتباط های اجتماعی،‌ فرهنگی و ادبی میان ایران و بقیه جهان ـ به ویژه با توجه به تنگناهای اخیر بر تجارت و مسافرت ـ نمود‌ِ برجسته‌ای پیدا كرده است. گرچه ترجمه [در ایران] ممكن است ظاهرن دارای اصول راهنما و پشتیبانی سازمانی نباشد، ولی هنوز فعالیت فرهنگی زنده و پرتحركی است و تا مدتی قابل پیش‌بینی در آینده همچنان ادامه خواهد داشت.

- - -

پی نوشت‌ها:

۱ـ در تقسیم های زبان های ایرانی، گویش یا زبانی به نام مادی اوستایی (Median) وجود ندارد. فقط اوستایی دارای دو لهجه كاثی و جدیدتر است ـ م.
۲ـ پازند نام الفبا نیست بلكه دقیقن به زبان پهلوی‌ِ بدون هزوارش اطلاق می‌شده است. این زبان پس از تازش عرب ها و شاید در سده های دوم م و سوم میلادی نشأت گرفته است. در آن زمان لغات هزوارش (= كلمه های آرامی كه با تلفظ پهلوی خوانده می‌شده است) را از متن پهلوی بیرون كشیدند و به جای آن واژه های پارسی نهادند. (برای توضیح بیش تر، نگاه کنید به دایره المعارف فارسی، ذیل پازند و اوستا.)
۳ـ اُكَر، جمع اُكْرَه، به معنی‌ِ كُره. در اصطلاح دانشمندان اسلامی،‌ هندسه كروی علم‌ِ اُكَر( 
spherics، ازSpherica) ) خوانده می‌شود.
۴ـ 
Theodosius 
۵ـ 
Lilavati 
٦ـ 
Vija-Ganita 
۷ـ 
Fenelon 
۸ـ 
Le Sage 
۹ـ 
Bernardin de Saint-Piere 
۱۰ـ فصل نامه ی مترجم از سال ۱۳۷۰ در مشهد منتشر می‌شود و به هیچ سازمانی وابسته نیست. سردبیر.

 

برگرفته از: فصل نامه مترجم- شماره ی بیست و نهم

از: شورای گسنرش زبان فارسی


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 14:15  توسط سعیده  |